شمارهٔ ۲۲۶
گر نمیخواهی غمینم ساختن،شادم مکنور نمیخواهی خرابم کردن، آبادم مکن
چند، گه نومید باید بود، گه امیدواریا فراموشم مکن ای دوست یا یادم مکن
زحمت از خاک درت بردن بمردن خوشتر استسهل باشد یک دو روز ای خواجه آزادم مکن
نیست دل آگه، اگر دارد زبانم شکوه ایبشنوی گر ناله ام، گوشی بفریادم مکن
نکته آموز ملایک بین، سبق خوانان عشقمن همین قابل نبودم، عیب استادم مکن
مدح آن رخسار گو کز جلوه ای دل میبردعیب من ناصح که دل از یک نگه دادم مکن
من نمیدانم غم است این کز تو دارم یا نشاطتا غمینم میتوانی داشتن شادم مکن