شمارهٔ ۲۱۵
تا در پناه درگه خاقان اکبریمدر آب ماهییم و در آتش سمندریم
اکنون که مانده دور از آن خاک آستانبی آب جویباری و بی شعله مجمریم
در مجمر مکاره چون مرغ با بزندر حلقه ی مقاصد چون حلقه بر دریم
از ما بهیچ کار نبینی ظفر که ماتا دور از رکاب خدیو مظفریم
بستان بی بهار و شبستان بی نگاربازار بی متاع و خریدار بی زریم
مغز تهی ز عقل و دل بیخبر ز عشقجام تهی زباده، نی بی نوا گریم