گنج

شمارهٔ ۲۱۴

قافیه: ریم۱۰ بیت
تمام عیبم و از عیب خویش بی خبرمکه حسن روی تو نگذاشت عیب خود نگرم
همین نه بنده ی نا سودمند بی هنرمبدی و زشتی و عیب است پای تا بسرم
بدین بدی که منم کس مرا نداند و مناز آنچه دانم دانم که باز من بترم
اگر به بیهنری خواندم زهی تشریفکه فضل خواجه بپوشد معایب دگرم
خبر ز دوست ندارم جز آنکه با خبر اوستخبر ز خویش ندارم جز اینکه بیخبرم
بدست لطف مرا کشت باغبان ورواستکنون بخشم اگر بر کند که بی ثمرم
نه زاسمان و نه زابرم شکایتست که منزمین شوره ام و نیست سودی از مطرم
اگر بدیده ی بیگانه جلوه کرد رخشچه جای شکوه که من آشنای بی بصرم
چو اصل هر هنر آمد وجود خواجه نشاطمرا از این چه هنر به که عاری از هنرم
کمال آینه در سادگی و بی نقشی ستخوشم که پاک شد از نقش مختلف گهرم