گنج

شمارهٔ ۲۰۹

هوسی کرده‌ام امروز که دیوانه شومدست دل گیرم و از خانه به ویرانه شوم
زاهد از مجلس ما گر نرود گو نرودخانه بگذارم و از خانه به میخانه شوم
سست شد پایه و هم رخنه در افتاد به سقفپیشتر زانکه فرود آید از این خانه شوم
زحمت خصم کنم کوته و از رحمت دوستقصه‌ها سازم و زافسانه به افسانه شوم
یار یارد گر و خصم دگر خصم نشاطوقت آنست که من از همه بیگانه شوم