گنج

شمارهٔ ۲۰۰

قافیه: سم۵ بیت
بر چشمه ی نوش لبش افتاد چو راهمزلف و زنخش بست و در افکند بچاهم
شمشیر کشیدست بقتل من از ابروتا خلق بدانند که عشق است گناهم
عشق آمد و زد از دل و چشم ، آتش و آبی،بر دامن ناپاکم و بر روی سیاهم
ای دوست ، فراقی که تغیّر نپذیرد،خوشتر زوصالی که بود گاه بگاهم
سودای خریداری من تا نهد از سربا خواجه بگویید که من بنده ی شاهم