شمارهٔ ۱۹۸
منم کاکنون به عالم غم ندارمو گر دارم غم عالم ندارم
ز قلاشی و رسوایی و مسنیاساس شادمانی کم ندارم
گریبان من و دست رضایتچرا دل شاد و جان خرم ندارم
اگر رحمی کنی زخمی دگر زنکه دیگر طاقت مرهم ندارم
اگر کامی دهی جامی دگر دهکه من سامان ملک جم ندارم
غم از شادی بزاید شادی از غمچه غم دارم که غیر از غم ندارم
طمعها خام بود امید رستننشاط از زلف خم در خم ندارم