شمارهٔ ۱۹۷
از جان گذشتهایم و به جانان رسیدهایماز درد رستهایم و به درمان رسیدهایم
ما را به سر توقع سامان خویش نیستکز سر گذشتهایم و به سامان رسیدهایم
زین ره به بوی طرهٔ مشکین دلفریبمسکین و دلفکار و پریشان رسیدهایم
ناصح مگو ملامت شوریدگان عشقناخوانده ما نه بر سر این خوان رسیدهایم
از پیشگاه میکده تا بارگاه یارسد بار بیش مست و غزلخوان رسیدهایم
تا تیغ خصم را سپر آرم ز جام دوستساقی بیار می که به میدان رسیدهایم
نیروی عشق بین که در این دشت بیکرانگامی نرفتهایم و به پایان رسیدهایم
بر لمعهٔ سراب روانند همرهانزین ره که ما به چشمهٔ حیوان رسیدهایم
بر چرخ و آفتاب بنازیم ما نشاطکز آستان سایهٔ یزدان رسیدهایم