شمارهٔ ۱۹۴
به یاد نیست جز اینم که من به یاد تو باشمجز این مراد ندارم که بر مراد تو باشم
چو یاد غمزده غم آورد از آن نپسندمبه خود غمی که مبادا غمین به یاد تو باشم
غمت مباد اسیری اگر به دام تو میردفدای خاطر آزاد و جان شاد تو باشم
مرا چه باک که سد کوه آتش است در این رهاگر چه کاه ضعیفم اسیر باد تو باشم
زیاده میکنم امروز جرم تا که به فرداپسند فضل تو و رحمت زیاد تو باشم
به فضل بین و کرم بر من ضعیف خدا راکه من نه در خور میزان عدل و داد تو باشم
ز نیستی ره هستی نشاط جست، بگفتاز من کناره چه گیری که در نهاد تو باشم