شمارهٔ ۱۶۱
خدا بر لب ولی دل در هوا غرقخدا را ما نکردیم از هوا فرق
ازین تخمی که افشاندیم در دشتنباشد کشت ما جز در خور حرق
بریز آبی ز رحمت ورنه ما رادر آتش سوخت باید پای تا فرق
بما تردامنان منگر خدا راجهانی خشک لب از غرب تا شرق
گرفتم راست ناید در دعا کذبگرفتم در نگیرد با خدا زرق
نمیگریی چرا بر حالم ای ابرنمیخندی چرا بر کارم ای برق