گنج

شمارهٔ ۱۵۶

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: یش۱۱ بیت
لبم از آتش دل میزند جوشبگوشم باز میگویند خاموش
زیادت رفته باشم من عجب نیستکه من از یاد خود گشتم فراموش
ندیدم با تو هرگز خویشتن راکه هر گه آمدی من رفتم از هوش
بیا در دست اگر تیغ است اگر جامبده در جام اگر زهر است اگر نوش
زرویش منع میگویند و عشقشحجاب چشم ما را بست بر گوش
شب وصلش میان صبح تا شامبود چندان که زلفش از بنا گوش
خردمندان نصیحت میکنندمز عشق آواز می آید که منیوش
قدم از هر چه جز سویش فروبندنظر از هر چه جز رویش فرو پوش
نثار دوست جان بهتر که در تنبراه دوست سر خوشتر که بر دوش
بخر کاینک بهیچم میفروشندبعالم گر خرندم لیک مفروش
سخن زاندازه بیرون میبرد بازنشاط امشب دگر مست است و مدهوش