شمارهٔ ۱۴۴
ابر بر طرف گلستان گوهر افشان است بازخسرو گل را مگر عزم گلستان است باز
باز سنبل میدمد از باغ یا باد بهاراز شمیم آن خم گیسو پریشان است باز
طره ی سنبل پریشان زلف شاهد بی قرارخواجه در کار قرار و فکر سامان است باز
در خروش بلبلان مطرب غزلخوان میرسدواعظ بیچاره شاد از پند رندان است باز
برگ برگ شاخ بر توحید یزدان آیتی ستخواجه صدرالدین چرا در فکر برهان است باز
تا شتاب عمر ببینند این جوانان، هر بهارگل بشاخ امروز و فردا خاک بستان است باز
از خرابی ساز آبادش عمارت تا بکیلطفها در کار دل کردی و ویران است باز
عارض گل بی حجاب و طلعت او بی نقابچشم ابر و دیده ی من از چه گریان است باز
نیست پنداری نشاط آگاه از حالم طبیبدرد میخواهم من و او فکر درمان است باز