گنج

شمارهٔ ۱۲۲

قافیه: امیاید۸ بیت
رفت خیالش زدیده کو بدر آمدماه نهان شد چو آفتاب بر آمد
نعمت بی انتظار و دولت ناگاهدوست بسر وقت دوست بیخبر آمد
شنعت مرغان شنو بخفتن بیگاهخیز ندیما که نوبت سحر آمد
شام بغفلت گذشت و صبح بخجلتتا نگرد خواجه روز هم بسر آمد
عقل یکی پرده بیش نیست بر این درپرده بر افکن که عشق پرده در آمد
روی نتابد زجور طالب مقصودزین دراگر رفت از در دگر آمد
در صف رندان نشاط پیش و پسی نیستپیشتر آنکو بصدق بیشتر آمد
نعمت از او میبرند منعم و درویشسایه ی یزدان کفیل خشک و تر آمد