گنج

شمارهٔ ۱۱

ای آنکه وصفت را همی برتر ز امکان دیده‌امحس و هم چون بیند ترا در وهم زانسان دیده‌ام
از پایهٔ قدرت همی کآمد فزون‌تر هر دمیدر درگهت کان را همی برتر ز کیوان دیده‌ام
هر شام دامان فلک پر ز اشک خونین شفقهر صبح دست آسمان سوی گریبان دیده‌ام
آن بود از رایت خجل این پیش قدرت منفعلقدر فلک پیموده‌ام خورشید تابان دیده‌ام
گر آسمان خوانم ترا یا بحر اگر دانم ترارای تو حجت کرده‌ام دست تو برهان دیده‌ام
هرچ از تو آسان دیده‌ام بر چرخ مشکل جسته‌امزو هرچه مشکل جسته‌ام پیش تو آسان دیده‌ام
ای خواجه تو ای بنده من پیش تو سر افکنده منخود را ز تو شرمنده من بی‌جرم و عصیان دیده‌ام
گر دادی آزارم بسی عیبت نگوید تا کسیناکرده بر خود هر زمان جرم فراوان دیده‌ام
شرم از گنه زاید همی من خود چو عذر مریمیاز شرم بر خود هر دمی سد گونه بهتان دیده‌ام
جرمی گر از من شد عیان هم از تو آمد بر تو آنزان کز تو بر خود هر زمان سد لطف پنهان دیده‌ام
کز مهر برج مهتری خورشید اوج سروریآورده‌ام با هم قرین با هر دو یکسان دیده‌ام
تا مهرتان برداشتم رسم دویی بگذاشتمیک چشم و یک دل داشتم یک جسم و یک جان دیده‌ام
گر جرمم از حد شد برون شرمم فزون‌تر زآن کنونعفو ترا سد ره فزون از این و از آن دیده‌ام
در مدتت پایان مباد از دولتت نقصان مبادبالله کمالت را اگر در وهم پایان دیده‌ام