گنج

شمارهٔ ۸ - در راه مکه مکرمه

کشتی تن شده طوفان زده عصیانموای من گر به حمایت نرسد غفرانم
گر دل این چشمه انباشته را بگشایدبه گریبان رسد آلودگی دامانم
بهر آبادی صد بتکده اش آب و گلستاز خود آلایش اگر دور کند ایمانم
صید قربانگه عشقم به قفا ماند کجاست؟کعبه گردی که به تقصیر کند قربانم
سبل گمرهی از دیده سعیم نرودتا خسک روب مغیلان نشود مژگانم
نیت طوف حرم کرده ام از صدق درستبسته احرام بهر رکن چهار ارکانم
سفره بختم اگر هست تنک توشه چه باکبه هم از مایده شوق نیاید خوانم
رکوه بر سنگ زن ای شوق و قدم در ره نهخضر صد بادیه گردد مژه گریانم
ناخدا کشتی بی مزد به من گر ندهدچوب نعلین شود زورق صد طوفانم
توشه ره نبود زاد توکل دارمروزیی در گرو صبر و تحمل دارم
آخر ای کعبه دلیلی که به جایی برسمدردمندم مددی تا به دوایی برسم
به درت گر نرسم بر سر ره خاک شومتا به آن سده مگر از کف پایی برسم
آنچنان طالب شوقم که درآیم از جاگر به جذب نفس کاه ربایی برسم
در اثر گم شوم و نغمه گرمی جویمدر دل درد روم تا به دوایی برسم
روز عیشم ننشینم که مکدر گردمشب فقرم بروم تا به ضیایی برسم
کوشش ای ناقه توفیق که دلگیر شدمتا ازین تنگی راحت به فضایی برسم
دین بر گردن سعیم قدمی بردارمفرض بر ذمه حجم به ادایی برسم
استخوان آب شد ای وادی سوزان به تنمکی به سقای دل تشنه همایی برسم
از تنک زادی این راه زبونم وقتستبر سر مایده خوان صلایی برسم
رشحه ای ابر کرم بادیه ای بی نم راجرعه ای ماهی هجران زده زمزم را
رهزنی کو؟ که متاع عمل از ما ببردمایه طاعت سی ساله به یغما ببرد
کافرم سازد و از نو دهدم ایمانیبه در کعبه ام از خانه ترسا ببرد
عقل زنارکشانم به ره دین آردبه رسول عربم برهمن آسا ببرد
عزتی درد دلم پیش در کعبه نبردآبرویی مگرم آبله پا ببرد
این دل تیره که بر من ره طاعت گم ساختنور قندیل در مسجد اقصی ببرد
به گدایی تو ای فیض دلی می آرمکه گرانی تو از مکه بطحا ببرد
این خدا شعله شوقی ره امید مراکه درین بادیه سرما ید بیضا ببرد
عافیت باد به راحت طلبان ارزانیمن و دردی که ز دل ذوق مداوا ببرد
سجده ام تیرگی از روی حجر بزدایدگریه ام رنگ ز رخساره خارا ببرد
به ادب راه رو ای ناله که بیت الهستشوخی طبع گران بر دل این درگاهست
دل عفاک الله ازین بیش جنون ده به شتابطی میقات کن و زود حرم را دریاب
بر در کعبه ذلیلم اثری واحزناهدر ره مکه فقیرم مددی یا اصحاب
وقت احرام شد و طی مراحل باقیستگرنه توفیق شود کار خرابست خراب
ای حرم ای کششت سلسله گردن دلحسبة الله از آواره خود روی متاب
حجرالاسود تو مردمک چشم جهانطوق زرین درت حلقه گوش احباب
وقت طوف حرمت دیده مشتاقان رادر و دیوار تو برداشته از پیش حجاب
در بیابان رجا زاری گمراهان راآمده از در توفیق تو لبیک جواب
در صفی کز همه جانب همه کس درماندبندد از تار گنه رحمت تو دست عذاب
خضر و الیاس به سقایی مردان رهتبه کتف برسر ره از ظلمات آرند آب
چه شود امر کنی هادی توفیقی راکه برد سوی یقین کافر زندیقی را
نور در سینه ندارم که دلم سالوسستاین که قندیل حرم ساخته ام ناقوسست
بر در کعبه زبانم به نیاز آمده استورنه در قید صنم دین و دلم محبوسست
عضو عضو جسدت بر تو گواهند ای دلفعل تو خصم بود نیت تو جاسوسست
سعی کن سعی که در نامه رحمت گنجیجای مردانگی نام و صف ناموسست
چه شود راست؟ ازین راست ستادن به نمازنیت نفس کج و اجر عمل معکوسست
غل به گردن نهم و بند به پا عجز کنمچه کنم از گنهم عفو و کرم محبوسست
دامن حله مشکین ز من ای کعبه مکشگنهم عفو تو را در هوس پابوسست
منکه قرب حجرالاسود و زمزم یابمننگم از جام جم و مسند کیکاووسست
یا نبی الله اگر بهره ز طوفت نبرمآه و صد آه که سود سفرم افسوسست
ره غلط کرده شوقم به تو راهی خواهمخانه برهم زده ام از تو پناهی خواهم
سیل اشکم به زمین بوس دری می‌آیدناله راهی به امید اثری می‌آید
با ملک گوی که درهای فلک بگشاییدکه به درگاه دعای سحری می‌آید
می‌زنم در ره شوق تو بر آتش خود راکار پروانه ز بی بال و پری می‌آید
یک شب آخر به در خانه همسایه روداین همه سیل که از چشم تری می‌آید
تو دعا کن که درین بادیه سرگشته شویهر قدم بر سر ره راهبری می‌آید
کعبه لبیک زد و کرد حرم استقبالبینوایی ز ره پرخطری می‌آید
خانه‌زادان حرم تکیه‌گه جود کجاست؟توشه غارت‌زده‌ای از سفری می‌آید
ای شه مکه به چوگان توجه کششیبه قدم گاه تو بی پا و سری می‌آید
یا نبی الله از اعجاز بیان تلقینیکه عجب گبر ز دین بی‌خبری می‌آید
آمدم تا ز قبول تو بضاعت ببرمرحمتت را به در کعبه شفاعت ببرم
ای خور اندوده به زر کرده نشان پایتماه فرسوده ز نعلین فلک‌فرسایت
عرش و کرسی و فلک پایه معراج تواندبرتر از کون و مکان ساخته بیچون جایت
رونق دین تو بازار ملل کرده کسادانبیا جان به کف اندر هوس سودایت
طوطیان ملکوتی همه حیران تواندکه سخن در پس آیینه کند عنقایت
مردم چشم خدابین جهانی به یقینحق جهان بین شده از مردمک بینایت
پیش از خلق وجود تو هبا بود جهانعقل کل پرتوی از نور جهان آرایت
محو و اثبات جهان از اثر خاطر تستامر و نهیی ز قضا سر نزند بی‌رایت
کی بود سده آن روضه بشوییم به اشک«ادخلوها» شنویم از حرم والایت
درر نعت بر آن مرقد علیا ریزیمبانگ احسنت به گوش آیدمان ز آوایت
یا نبی یا نبی از شادی آوا گوییمپیش امر تو سمعنا و اطعنا گوییم
ای ترنج و کف حیرت ز تو ببریده قمردر دندان تو را کان بدیت داده گهر
خرقه نه فلک از دوش درافکنده به پاز آسمان ساخته نعلین وز معراج افسر
اولین دور به خمخانه وحدت رفتهخورده تا آخر جوش خم معنی ساغر
خوانده جایی سبق دانش و بینش کانجاعقل و ادراک مجرد شده از سمع و بصر
مادر دهر پی عزت تو خورده سدابتا نبوت چو تو فرزند نزاید دیگر
پیش ازین عهد که نام تو نمی برد خطیبهیزم شعله آتشکده می شد منبر
گر تو دامان شفاعت به میان برنزنیگرد اندوه نشیند به جمال کوثر
یا رسول مدنی چشم شفاعت بگشااز در روضه به خاک سر کویت بنگر
عقل و هوش و دل و دینم به سجود آمده اندبه زمین ریخته از طاق بتان آزر
این سیه نامه که بر خاک ره افتاده تستمی رسد از حرم کعبه که سجاده تست
خواجه از خواب محلست که سر برداریپرده مصلحت از پیش نظر برداری
بر در روضه ات افتاده ام از پا وقتستدست بیرون کنی و قفل ز در برداری
از دل پر المم کلفت ره برچینیاز تن پر سقمم بار سفر برداری
لب گشایی و قصورم ز سخن دور کنیرخ نمایی و حجابم ز بصر برداری
ای قبول تو در آرایش عیب همه کسچه شود عیب مرا گر به هنر برداری؟
من کز آمرزش تو بهره برم سود کنمتو که بخشی گنهم را چه ضرر برداری؟
سجده ای دیده قبولست مبادا که به سهوسر زسجاده خوناب جگر برداری
زاری یی می کنم ای دل دم گرمی داریبه اجابت چه شود دستی اگر برداری؟
حاجت اینست که از بهر ولی نعمت منقفل از گنج عطایای سحر برداری
خان خانان که فلک در قدم سایه اوستمایه کعبه روان همت پر مایه اوست
ای ز عدلت در هر ذره خاک آسودهکف جود تو سراپای جهان پیموده
پرتو نیت تو کار تو را داده فروغبر حیات تو عمل های تو عمر افزوده
در دیار تو خسی دست ستم نشکستهبر درت ناله مظلوم کسی نشنوده
آبرویی است به درگاه تو مسکینان راکه غنا چشم و رخ از گریه فقر آلوده
ذوق تشخیص تو در طبع سخن پروردهحیرت نطق تو بر کام جواب اندوده
بارها خورده کف پای سخن بر سر عیبکه به جولانگه ادراک تو رخ می سوده
پهلوی ملک مخالف شده از زخم نشانبال و پر تیر و کمان تو ز هم نگشوده
ای مربی حیات ابدم دولت توبی رضای تو همه طاعت من بیهوده
آنقدر سجده پی شکر تو در سر دارمکاستان حرم کعبه شود فرسوده
یا نبی یا نبی این نخل قوی خرم باداصل این شاخ ز سرچشمه این پرنم باد
این خطاپیشه که رد ساخته امت تستچاکر اوست اگر اجره خور همت تست
خواجه در خانه تاریک تو را نتوان دیددر دل افروز چراغی که دلم خلوت تست
از در دولت ارباب جهان می آیمدیده ام سیر و دلم گرسنه رحمت تست
من خود از شرم گنه نام شفاعت نبرملیک در حشر شود گفته که از امت تست
نامه ام گرچه سیاهست خطی هم ز نجاتبر میانم ز نشان کمر خدمت تست
گو برو بیم که پروانه جرم و گنهمبال و پر سوخته شمع سر تربت تست
کام من تلخ کی از زهر عقوبت گرددمرگ شیرین به من از اشهد بالذت تست
ای پناه سخن از لطف بیان تعلیمیکه «نظیری » به سخن آمده مدحت تست
پیرهن جایزه مدح به حسان دادیطبع عریان مرا هم هوس خلعت تست
عاصیانم به درگاه تو آورده پناهچشم رحمت ز تو داریم حکایت کوتاه