شمارهٔ ۷ - این بقیه ترکیب بند در مرثیه اشجع الشعرا یولقلی بیک واقع است که روز ماتم ولد دلبندم خبر موت او رسید
این درد بین که از پی هم ناگهان رسیدعضوی شکست از تن و زخمی بر آن رسید
از جای رفت زورق بی بادبان صبرموجی نرفته موج دگر از کران رسید
واحسرتا که از قدراندازی فلکبر دل دو زخم کاریم از یک کمان رسید
آمد به مغز مردمکم سهم اولینبگذشت سهم دیگر و بر استخوان رسید
دل را نماند روی تلافی ز روزگارجوری ندیده ام که به دادم توان رسید
نتوان به عمر نوح و خضر بر کران نهادباری که از مصیبت چرخم به جان رسید
ممنون شدم ز عمر که پیرانه سر مراطفلی پی سرور ز بخت جوان رسید
شد خاطرم شکفته که کاری شگفت شدنخل مرا شکوفه به فصل خزان رسید
ماه نوی ز مغرب طالع طلوع کردزیب قبیله و شرف خاندان رسید
بودم ازین طرب مترنم که ناگهاناز خاصگان خانه به گوشم فغان رسید
گفتم خروش چیست؟ که خادم دوید و گفتمرگ فلان و نامه موت فلان رسید
فریاد ازین دورنگی گیتی که خلق راحرمانش با مراد عنان بر عنان رسید
یک سور کردم و به دو ماتم شدم اسیرشادیم فرو آمد و غم توأمان رسید
گشتم ملول و تلخ مزاج از بنات خویشنوشم به حلق و زهر به کام و دهان رسید
آن قاصدی که بر سر کوی از در سرابهر بشارت خلفم شادمان رسید
در صحن برزن از پی اعلام تعزیتروز عزای خلف و صدیقم همان رسید
صد غصه در برابر یک ذوق دیده امنتوان درین جهان به خوشی رایگان رسید
گر مرد پایه پایه شود بی خطا بلندبتوان به نردبان به سر آسمان رسید
آن را که جذب حق پی تکمیل برکشیدعلمش ورای رفعت وهم و گمان رسید
وآن را که بی عنایتی حق فرو گذاشتاز فرق فرقدان به ته خاکدان رسید
من باری از زمانه مرادی نیافتمبا صد هزار عقده گشادی نیافتم
غم داشت باغبان که گل و یاسمن چه شد؟گل جامه می درید که مرغ چمن چه شد؟
خاطر ز فوت نافه آهو رمیده بودآمد فغان که طرفه غزال ختن چه شد؟
دل بود از مصیبت گجرات مویه گرغافل که از جفای قضا بردکن چه شود؟
دوران یولقلی انیسی به سر رسیدآن رستم مصاف و مسیح سخن چه شد؟
دستان سرای خسرو و شیرین خموش شدظاهر نشد که عاقبت کوه کن چه شد؟
چون نظم او ستاره افلاک در همندآن ناظم جواهر نعش و پرن چه شد؟
از جعد فکر چهره معنی مشوش استعقده گشای یوسف مشگین رسن چه شد؟
پوشیده گشت پایه مقدور هر کسیانجم شناس طالع هر انجمن چه شد؟
ایرج سپه ز هند به خوارزم می کشدآن ترک تیز حمله شمشیرزن چه شد؟
داراب از دکن بحبش تاخت می بردآن پیش تاز رخش به دریافکن چه شد؟
جان در وفا سپرد که سالار مملکتگوید: دریغ ترک وفادار من چه شد؟
بی صاحب سخن، سخن افتاد دربدردرها یتیم شد همه بحر عدن چه شد؟
بوی بشیر مصر به کنعان نمی رسدمفتاح شادی در بیت الحزن چه شد؟
این نونهال ها ثمر خام می دهنددل تشنه ایم میوه نخل کهن چه شد؟
این بلبلان ثمر خام می دهنددل تشنه ایم میوه نخل کهن چه شد؟
این بلبلان بخرده دینار می پرندمرغی که می فشاند شکر از دهن چه شد؟
معنی به لفظ روشنشان کرم پیله استآن شبچراغ در دل شب نور تن چه شد؟
یک کس به رنگ مهر سلیمان نگین نیافتدرحیرتم که کان عقیق یمن چه شد؟
دفتر سیه ز شعر وی و دیده روشنستآن خامه و دوات چو شمع و لگن چه شد؟
نطقی که بود واسطه عقل و روح کو؟نظمی که بود رابطه جان و تن چه شد؟
طور هزار موسی تورات خوان کجاست؟مصر هزار یوسف گل پیرهن چه شد؟
آن گوهری که خورد زمینش ز مهر کو؟آن خاتمی که برد فرو اهرمن چه شد؟
فریادرس مجو که درین دشت کربلاپرسش نشد که خون حسین و حسن چه شد؟
وااندها انیس دل دوستان نماندعیشی که داشت سر گل و بوستان نماند
بی جبرئیل رفته به معراج شاعریبر قوم خویش یافته فضل پیمبری
از لطف طبع راز ملک گفته با ملکاز حسن نظم عقد پری بسته با پری
افتاده از دو مصرع منقوش او به تاببر صفحه جمال بتان زلف عنبری
کرده بسیج راه چنان از ریاض خاکچون باد صبح جان شده از روح پروری
خندان گرفته تحفه جنت ز دست حورصورت به جان فشانی و معنی به دلبری
رضوان به ره ستاده ز انفاس طبع اوپیچیده در مشام نسیم معنبری
او در هوای نعره «طوبی لهم » به تاباز شوق قامتش دل طوبی صنوبری
فردوس سوی او نگران با هزار چشمکز خواب ناز باز کند چشم عبهری
گر پرده از عروس ضمیرش برافکنندغلمان غلامیش کند و حور چاکری
ور حور از عذوبت لفظش خبر دهدکوثر کند نثار لبش طبع کوثری
ایام خط به دفتر فضل و هنر کشیدای نامه رخ سیه کن و ای خامه خون گری
زآشوب رستخیز گر اینجا مثل زنمحرفیست سرزبانی و شوریست سرسری
می خواست پی به گوهر مقصود خود برددر بحر شعر رفت فرو از شناوری
گر بی خبر ز گفته خود شد عجب مدانمعنیش بادگی کند و لفظ ساغری
از علم و فضل بود گران بر زمین فکندطبعش ز فربهی و جهانش ز لاغری
از تیغ بت شکن شده از نظم بت نگارکرده به دست و خامه خلیلی و آزری
برعکس از تهور و تدبیر کرده استدر صف سخن شکافی و در بزم صفدری
گر دفتر کواکب و افلاک طی کنندهر حرف او کند فلکی، نقطه اختری
از نظم او که شهرت محمود داده استگم گشته نام فرخی و ذکر عنصری
پرسی اگر به حشر چه آرم ندا رسدشعر انیسی آور و وحی پیمبری
دیگر کسی نماند «نظیری » برابرتعکس تو بود مرثیه گو شد ثناگرت
ای از صفای دل همه نور و صفا شدهبرتر ز آفرینش ارض و سما شده
گلبانگ حمد برده به کروبیان عرشاز کبریای حق همه تن کبریا شده
در خدمت ملک به ملک گشته همنشیناز سایه خدا سوی نور خدا شده
اول چو شیر صرف به اعضا درآمدهآخر چو زبده از همه اخوان جدا شده
اندیشه تا به سرحد تحقیق برده پیاز نور عقل بر اثر انبیا شده
بر آسمان ذهن و ذکا کرده اختریهر گل که در حدیقه طبع تو واشده
جز تو که در فصاحت لفظت نظیر نیستکم ممکنی به طرز قدیم آشنا شده
از اعتقاد ثابت و نعت فصیح خویشحسان ثابت حرم مصطفی شده
هرگه پی بیان در خلوت گشوده ایشاهان ستاده بر سر کویت گدا شده
خندان نموده گلشن احسان به آب نظماول سحاب بوده و آخر صبا شده
ایزد جزای خیر تو را بر جنان نوشتکو نیز بوده از فقرا ز اغنیا شده
خوش رو که عاریت به عناصر سپرده ایجوهر به جای مانده عوارض هبا شده
در حبس تن ز شدت کربی که دیده ایگردیده آبت آتش و آتش هوا شده
از نقش رسته ای و به معنی رسیده ایحاصل تو را بقای ابد از فنا شده
چون پیرهن که از در کنعان درآورندرضوان خلد را کفنت توتیا شده
چون لوح علم کل که همه حسن ها ازوستخاک از طراوت تو به نشو و نما شده
تا تو به خاک خفته ای ای چشم مردمیمردم گیا به خاک دکن کیمیا شده
تو بسته لب به مرگ کرم از ثنا و مندر ماتم تو مرثیه گوی ثنا شده
از بهر آن به مرثیه تو ثنای منخالص شده که بی طمع و بی ریا شده
از قبله سخن نکنم روی بر قفاکو کرده اقتدا به تو و مقتدا شده
تو رفته ای و کار مرا بر سر آمدهفکری کنم که کار سخن ابتر آمده
بس خوب یافتی و سخن کم گذاشتیشوری ز لعل خویش به عالم گذاشتی
مشرف شدی به لوح قضا وز ضیای طبعخورشید را به عیسی مریم گذاشتی
سیراب گردد از نم کلک تو عالمیبحری درون قطره شبنم گذاشتی
طرز تو کهنه تا به قیامت نمی شودآیین درست و قاعده محکم گذاشتی
گر غم گذاشتی بدل اما ز درج نطقنیکو مفرحی جهت غم گذاشتی
حق باد ساقیت که ز راح خیال خویشعیش مدام و جام دمادم گذاشتی
جاوید باد نام تو کز گوهر نتاجبس فخر در قبیله آدم گذاشتی
جمشید عصر بودی از ابداع طبع خویشچندین سواد شهر معظم گذاشتی
در شش جهت چو کوس سخن می زدی چراملکی که بود بر تو مسلم گذاشتی؟
چون بی تو کار عیش فراهم نمی شوداوراق نظم بهر چه درهم گذاشتی؟
آن رایتی که ملک فریدون بهاش بودبردی و داغ بر جگر جم گذاشتی
آن گوهری که ملک سلیمان چو او نبودپذرفتی و دریغ به خاتم گذاشتی
از کار خویش بر سر خاقان روزگاربهر علامت افسر معلم گذاشتی
نوروز و عید را به الم ساختی اسیربر سال نام ماه محرم گذاشتی
ما را که از عزای تو آرد برون؟ که توافلاک را به کسوت ماتم گذاشتی
از سبزه زار چرخ نچیدی گلی به کامهمچون بنفشه پشت فلک خم گذاشتی
کوس دهن دریده نهادی به گوشه ایکلک زبان بریده ابکم گذاشتی
تنها نسوختی جگر پاره طبیبصد داغ دل به دارو و مرهم گذاشتی
از برکت تو فیض به آفاق می رسدصد حیف خاک بر سر زمزم گذاشتی
شاید که چون مسیح لبت زندگی دهدرخ بر رکاب خسرو اعظم گذاشتی
تا خاک باد جای تو خلد نعیم بادسند و دکن ز ایرج و عبدالرحیم باد