شمارهٔ ۱ - تبع ترجیع بند شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی مذیل به مدح ابوالفتح بهادر عبدالرحیم خان بن بیرام خان گفته شده
ای عقدهگشای هر کمندیبردار ز پای شوق بندی
یک لحظه ز سرکشی فرود آیتا در تو رسد نیازمندی
صد کام ز چاشنی بسوزدکز نام تو شکنیم قندی
یک ذره دل شکفته خواهمصد گریه دهم به زهرخندی
کاین دیده شوربخت ترسماز گریه رساندت گزندی
با بخت من آسمان چه سازد؟افتاده در آتشی سپندی
تشریف وصال را بریدندبر قامت بخت ارجمندی
در گردن وصل خم نگرددجز بازوی دولت بلندی
رحم آر به دست کوته مابگشا ز قبای ناز بندی
کاری نگشود سعی خواهمدر گوشه انتظار چندی
بنشینم و پا کشم به دامانتا کار وفا شود به سامان
آوخ که ز دل قرار برگشتبرگشت جهان چو یار برگشت
در دیده خویش عزتش نیستهر کز در دوست خوار برگشت
از بس که شکست گریه در دلصد قلزمم از کنار برگشت
صدبار به قصد خصم آهمآمد به لب و ز عار برگشت
گفتم که به گریه کار سازماو را که به اختیار برگشت
صد ره به نصیحت جنونمعقل آمد و شرمسار برگشت
صبر از دل ناامید بگریختشکر از لب شکوه بار برگشت
هشدار که جمله میگریزندیک صید که در شکار برگشت
در قرعه سال ما چه بینی؟کز طالع ماست پار برگشت
گل غنچه بخت در گلو داشتاز اختر بد بهار برگشت
سودای تو شکر در سرم هستگر دست و دلم ز کار برگشت
بنشینم و پا کشم به دامانتا کار وفا شود به سامان
یک وعده نقاب برنینداختکان صد هوس از نظر نینداخت
هرکس آید به خون زند فالکس قرعه پی ظفر نینداخت
دوری مکن ار به مصلحت دوستبر حال دلت نظر نینداخت
کس دور نشد که غیرت اوزان جاش به دورتر نینداخت
خاموش که بر شکار تسلیمکس ضربت کارگر نینداخت
پروانه به وصل بال و پر سوختاز بزم کسش به در نینداخت
آزرده مساز دل که عاقلخود را به چنین خطر نینداخت
جز خواری رنجش عزیزانما را سخن از اثر نینداخت
گو نخل وصال برمیاورکس تخم فراق برنینداخت
غم نیست اگر نظر به حالمآن چشم ستیزهگر نینداخت
بنشینم و پا کشم به دامانتا کار وفا شود به سامان
از بیغمی طرب برون نیستخوشحالی عاشقان شگون نیست
من بی سر و برگ و ناصبورمگویی که به سینه دل درون نیست
پیوند نمیتوان بریدنزنجیر مواصلت زبون نیست
هر شعله شمع صد کمندستپروانه در آتش از جنون نیست
چون پی به فراغتی نبردیم؟گر نعل مراد واژگون نیست
چون جرعه عشرتی نخوردیم؟گر کاسه بخت واژگون نیست
بیجذبه او به او رسیدناندازه عقل ذوفنون نیست
تا آن سر کوی ره نمایندکس تا بر دوست رهنمون نیست
در کوی نیاز برندارندهر سر که میان خاک و خون نیست
رفتم که به صدر وصل باشماکنون که ز در رهم درون نیست
بنشینم و پا کشم به دامانتا کار وفا شود به سامان
افغان که ز زندگی به جانمفریاد که از جهان گرانم
نوشم همه از سپهر زهرستدر خانه خصم میهمانم
برکنده وفا پر خدنگمببریده حیا زه کمانم
بی دست و دلم چنان که گوییگیرد سر آستین عنانم
از تلخی جان درون سینهتلخست ز سینه تا دهانم
مردم به بدی گرم بخوانندبگذار که مایه زیانم
خال کم مهره بساطمنقش کج داو راستانم
برگشته اجابت از دعایمرنجیده سرایت از فغانم
سودازَده میدوم به هرسودیریست که رفته کاروانم
حالا سر آرمیدنم نیستگر عشق و جنون دهد امانم
بنشینم و پا کشم به دامانتا کار وفا شود به سامان
بازآ که به صبر در فراقتناسازترم ز اتفاقت
بیگانهای آن چنان که ترسمپیشت میرم ز اشتیاقت
طبعت نکشد به ما کز اولتلخ آمدهایم در مذاقت
بنشین که هزار صلح گرددگرد سر خشم بینقاقت
بنشین بنشین کز آتش دلروشن کنم انده وثاقت
آن ناز و کرشمه را برآرماز گوشه ابروان طاقت
با بخت ستیزهکار گویمکو آن غم هجر و طمطراقت
ای اختر بد برو که گم شدصد ماه امید در محاقت
بسیار رهست تا تو ای عیشدر هندم و جویم از عراقت
رحمی که وفا نمیکند عمرمتا کی به امید در فراقت؟
بنشینم و پا کشم به دامانتا کار وفا شود به سامان
یک شمه ز صبر خویش گفتمصد غم خردم به جان که مفتم
در راه امیدهای نایابموی مژه از نگاه سفتم
ننمود رخ آن که مدعا بودپیدا نشد آنچه میشنفتم
نیکم به بها دهی دروغیاز قیمت خویش در شگفتم
عمرم بگذشت در غریبییک شب به نشاط دل نخفتم
چون لاله ز خندهام چکد خوناز بس که به خون دل شکفتم
خواندی ز وفا ز پی دویدمراندی به جفا ز پیش رفتم
کی از قدمت ستاره چیدمکی از رهت آفتاب رفتم
اشکی ز نثار خود بریدمرویی ز غبار ره نهفتم
بازم به فریب اگر بخوانیبر خاک ره سگانت افتم
بنشینم و پا کشم به دامانتا کار وفا شود به سامان
ای در طلب تو سرکشان خاکهر ذره به جستن تو چالاک
گه پرده دری به خنده گلگه راه زنی به نشئه تاک
تا گردن خم ز خون ما سرختا دامن گل ز زخم ما چاک
آلوده به خون بیگناهیاز دست و کمند تا به فتراک
بر صید تو رشک دارم اماتا دام تو هست ره خطرناک
خاطر ز ملال من بپردازدحیفست به کوثر تو خاشاک
گر هست به گردنم گناهیفیالحال به آب تیغ کن پاک
آزاد چه میکنی به قهرمدر دام تو دل تپید حاشاک
مانند شرر ز شعله منریزند ستارگان ز افلاک
اما چه کنم که دوست خصم استدر عشق پسند نیست الاک
بنشینم و پا کشم به دامانتا کار وفا شود به سامان
من هیچ ندیدهام مه نوویرانه من فتاده در کو
چون ماه شب چهارده رابر گوشه بام من فتد ضو
در راه بماند ار کمندیدر روزنم افکن ز پرتو
آن شوق که دربهدر ازویمبر من نظری فکنده در رو
این بیت و غزل که میسرایمجانسوز فسانهایست مشنو
یک ذره غم و جهان جهان دلصد مورچه را بس است یک جو
پیغامش اگر ز جانب تستگو مرگ به صد شتاب میدو
آن خرمن مه چو با فروغستگو خوشه شمع، باد بدرو
نوری چو برین خرابه تابدپروانه برآورد پر نو
ایمن نشوم که رنج فرهادشیرین شده در مذاق خسرو
بنشینم و پا کشم به دامانتا کار وفا شود به سامان
هرجا خوش و ناخوشیست نیکوستیا شادی اوست یا غم اوست
گر سر ننهم چه چاره سازمگردن به کمند زلف بدخوست
از طبع نمیرود به شمشیرزنگار هوس گیاه خودروست
رو صیقل خویشتن مفرسایکاین آینه زنگ تویبرتوست
سرچشمه زلال صاف دارداز بخت من آب تیره در جوست
هرچند خطا نمیشود تیرما را که گمان به زور بازوست
مردی نبود کمین نمودنآهوی تو در کمند ابروست
با خوی چنین کسی نسازددل گفت دعا و جان دعاگوست
بازوی مصاف او تواناستپیکان دعای من قویجوست
گفتم به بها رود متاعماکنون که نمیخرد دل دوست
بنشینم و پا کشم به دامانتا کار وفا شود به سامان
دلکنده شدم ز خویش و پیونداما ز تو دل نمیتوان کند
خاطر به کدام مهر و شفقتدارم به تصور تو خرسند
بر گردن من نهاده شوقتکفاره صدهزار سوگند
بر دامن جان ز منت تستهر گوشه هزار کوه الوند
یک بار ببین که در تمیزتمن چندم و قدر و قیمتم چند
از سر به فسون نمیرود شورسیلاب به خس نمیشود بند
از بس دهنش پر است از نوشفریاد نمیکند نی قند
دیوانه آرمیده خواهیبند تو نکوترست از پند
قربان جنون شوم که سازدصد گریه تلخ را شکرخند
امروز خوشم به شور و غوغافردا که کنی مرا خردمند
بنشینم و پا کشم به دامانتا کار وفا شود به سامان
تا کی مژهام ورق نگاردلب قصه به خون دل برآرد
دایم سر ناخنم پر از خونستکز صفحه سینه خط شمارد
این نقش و نگار را کسی چنددر معرض خط و خال آرد
زآمد شد کوی او شدم خواراین شوق مرا نمیگذارد
هرچند شب فراق صبرمدندان به جگر همی فشارد
سیمای صباح خال شب رابر صفحه چهره مینگارد
در عشق دلم مده که بیدلخود را به خطر همیسپارد
مرغی که زند به دام خود راهمت به هلاک میگمارد
گر خاک شوم فلک به خاکمجز تخم غم و بلا نکارد
پس به که کنم ستیزه با اوگر تیغ جفا به سر ببارد
بنشینم و پا کشم به دامانتا کار وفا شود به سامان
آمد دهنی ز خنده پرنوشچون خنده گل شکر در آغوش
میگفت حدیث قتل و میزددر کام و گلو حلاوتم جوش
محو افتادم به سرکشی گفت:این کیست؟ که نیست در سرش هوش
بوسم کف پا چه زهره دارم؟کت دست درآورم در آغوش
بیمست اگر بغل گشایماز شرم بریزدم بر و دوش
خاموش که هر طرف سخنچینصد دام نهاده در ره گوش
بازآ که به قهر و حیله نتواناز خاطر کس شدن فراموش
حق نمک قدیم ما رایکباره به آب جوی مفروش
آواز تپیدن دلست اینتا کی گویی منال و مخروش
این جوش و خروش رسم عشقستور میگویی که باش خاموش
بنشینم و پا کشم به دامانتا کار وفا شود به سامان
دیریست که یار یار ما نیستدل نیز امیدوار ما نیست
یک دم به مراد خود نشستیمامروز ز روزگار ما نیست
ما خانه رمیدههای ظلمیمپیغام خوش از دیار ما نیست
نبود ز مصیبت آسمان رایک داغ که یادگار ما نیست
هرچند که جان نثار کردیمشادیم که شرمسار ما نیست
بسیار نمود هیچ بودیچون عزت بیمدار ما نیست
با فتنه جدل کند ««نظیری »»دیوانه به اختیار ما نیست
با بیخردی چنین نشستنشایسته اعتبار ما نیست
در معرکهای که عشقبازانگویند که صبر کار ما نیست
بنشینم و پا کشم به دامانتا کار وفا شود به سامان
از خنده نمونهایست با منوز گریه لبالب است دامن
غم از در عاشقان درآمدبودم به میانه آشنا من
وارستگیم وقوع داردبگذشت و نرفتم از قفا من
تا از سخنم دلش برنجیدتأثیر ندیدم از دعا من
از نطق و بیان خود شریکمدر خون هزار مدعا من
نی حال و اثر نه سوز و دردیاز هم شده چنگ بینوا من
هرگام جهان جهان شدم دورکاش از تو نمیشدم جدا من
چون کار نمیرسد به انجامزانجام روم به ابتدا من
چون طالعی از وفا ندارمور عهد تو میشود وفا من
بنشینم و پا کشم به دامانتا کار وفا شود به سامان
عشق از پس پرده داد پیغامکاین کار نمیرسد به انجام
من رفتم و عشق در میان ماندبر من به دروغ ماند این نام
زین گریه به آب میرود رختزین ناله شکاف میشود بام
پیمانه و خم به دیگران دهمن مست شدم ز دیدن جام
بلبل که نشاط عشق دارداز سایه گلبنش شود رام
بوی غم و سوز غربت آمدآه از دل رفته داد پیغام
در حوصله دوستی نگنجدتا دل نشود محال آشام
صد مرحله تا قبول عشقستوان هم به مراد بخت و ایام
روزی تاریک از دم صبحبختی در خواب از اول شام
غم بار نهاده تنگ بر تنگدل برنگرفته گام از گام
جان از طلبم به لب رسیدهآبم ز عطش نرفته در کام
بیفایده تا به کی تکاپویاین راه نمیرسد به انجام
بنشینم و پا کشم به دامانتا کار وفا شود به سامان
زین کار دقیق و فکر باریکما را دل و دیده گشت تاریک
شد غیرت کار و بار عشقتزنار میان ترک و تاجیک
زندانی گوشه بلاییمای شه گذر برین مفالیک
تا از بن دخمهها برآریمشبهای دراز و روز تاریک
هرچند که مهر را غبارمدر دیده کند شعاع باریک
نومید نیم که مالکان راپنهان نظریست با ممالیک
بیجرم ستم کنی بر ایاملایرحم لی و لا اعادیک
دل را به جفا ربوده عشقتچندانش به من نمیسپاری ک
بنشینم و پا کشم به دامانتا کار وفا شود به سامان
از شوق توام سر بشر نیبا خلقم و از کسم خبر نی
هر گوشه به حیرت جمالتصد دیده و جای یک نظر نی
در عهد که بوده بوستان راچندین در و بند و یک ثمر نی
دام قفسی که یاد دارد؟صد طوطی و ذرهای شکر نی
زان لب سخنی بگو، چه سرّ است؟درجی ز گهر پر و گهر نی
در شهر که دیدهای؟ که امروزدستش ز دلش شکستهتر نی
چشم سیه همیشه مستتصد شیشه شکست و شیشهگر نی
صد ناوک آه در کمینستجز دست دعای من سپر نی
عمری پی این و آن گرفتماز جمله به سر ز تو به سر نی
کنجی خواهم که با غم دلمن باشم و تو کسی دگر نی
بنشینم و پا کشم به دامانتا کار وفا شود به سامان
مردیم و ز کین ما به دردیکشتی و هنوز در نبردی
وابُردن دل مبارکت باداین بار مرا تمام بردی
یک نقش مراد برنیارماز حقه چرخ لاجوردی
بازیچه آخر بساطمهنگامه نهاده رو به سردی
در دعوی نام و ننگ تا چندبر سنگ زنم عیار مردی
دیوانگیا برآر دستیتا عادت و رسم درنوردی
گویند به طعنه دشمنانم:کز بهر چه گرد او نگردی؟
حرمان تو در محبت از چیستتقصیر به جستجو نکردی
سوزم به حجاب عشق و گویماقبال نکرد پایمردی
بیوجه جنایتی و جرمیباید که به شرم و روی زردی
بنشینم و پا کشم به دامانتا کار وفا شود به سامان
ای عشق تو را جنون ما کمچون زلف تو کار عقل در هم
بیمار تراست مرگ درمانمجروح تراست داغ مرهم
ما را چه خبر ز قرب و بعدست؟دیوانه کجا و شادی و غم
ما طفل زیییم و طفل میریمبازیچه ماست هر دو عالم
ما کج به مذاقها نشستیمبر سرو تو راستی مسلم
آن رخ به نگاه ما دریغستهست آینه از سکندر و جم
زنجیر جنون ما مشوراناین سلسله را مریز از هم
ما را به جفا و سرگرانیگردیده بنای عشق محکم
در شیوه عشق اگر نباشدبیداد تو بر وفا مقدم
بنشینم و پا کشم به دامانتا کار وفا شود به سامان
ما بیش بهای کم خریدارنقصان خودیم و زیب بازار
تا رغبت مشتری بجنبدبر نام کسی دگر کنم کار
از گلشن ذوق انتظارمدر پای چنان خلیده صد خار
هرجا قلمم روش نمایدطاووس خجل شود ز رفتار
هرجا سر گفتگو گشایمصدطبله دهد به باد عطار
دمرنجه مکن نمینشیندبر آینه بلور زنگار
خاموش وگرنه لب گشایمتا بو ندهد هزار گلزار
با نافه هرکه بوی عشقستچون مشک همیدمد ز گفتار
آدم به سخن شد آدم، ار نهدارد لب و گوش، نقش دیوار
خواهم همه راه دوست پویمدر حیرتم افکند ز رفتار
بنشینم و پا کشم به دامانتا کار وفا شود به سامان
آنجا که حدیث عشق و سوداسترنجش غلط است و شکوه بیجاست
گر شربت تلخ میکنم نوشغم نیست که کار با مسیحاست
از لذت مدح خان خانانطوطی زبان من شکرخاست
از شادی کار این جوانبختدولت به هزار سود و سوداست
با خاره بخت قدرسنجشاندیشه بد به سینه میناست
آنجا که عنایتش مربیستنازکتر از آبگینه خاراست
عهدش به خوشی و شادمانیرخساره حور را تماشاست
پیراهن عدل خوشترازشاز جوهر راستی مطراست
هرجا که ظفر صفی بدردبر قامت بختش آورد راست
عهدش دم یوسفست کز ویعالم به جوان شدن زلیخاست
دولت به مقام کارسازیشیک وامق و صد هزار عذراست
از بهر طراز عمر و جاهشدایم به دعا و عجز و درخواست
بنشینم و پا کشم به دامانتا کار وفا شود به سامان