گنج

شمارهٔ ۵۲۲

بر دماغم دویده شیداییخردم را نمانده گنجایی
از جگر دود می رود به سرمشعله ام حشک مغز و سودایی
شور عشقم دریده پرده عقلسر برآورده ام به رسوایی
نتوان شهر را به طوفان دادمی شوم همچو سیل صحرایی
عشوه ای کرده اند در کارمخانمان می دهم به یغمایی
گاه دستم کشد گهی دامانکششی برتر از تقاضایی
عشق همراه خویش می آردسازگاری و دل پذیرایی
صد سماعم به دست افشاندنصد نوایم به مجلس آرایی
همچو گل می گدازم از رقتچند نازک دلی و رعنایی
منصب آفتاب می گیرمسده بوسی و جبهه فرسایی
کشف علم ازل «نظیری » کردنیست نوری چو نور دانایی