گنج

شمارهٔ ۴۴۶

سخن دوست گران بود فراوان کردمجان به بیعانه بیارید که ارزان کردم
گرد راه خضری از نظرم می پاشیدسوی هر چشمه شدم چشمه حیوان کردم
هیچ اکسیر به تأثیر محبت نرسدکفر آوردم و در عشق تو ایمان کردم
همه بایستنیم بود چو رفت آمد کارهرچه در کار نبایست همه آن کردم
نیم ساعت به خود از تفرقه نتوان پرداختدر مقامی که دل جمع پریشان کردم
هرچه آموخته بودم همه از یادم رفتسود چل ساله به سودای تو نقصان کردم
حال از آن ترک سیه چشم مپوشید که منسحر پیش نظرش بردم و قران کردم
سوی تو ره به تکاپوی خرد نتوان کردسعی چندان که به تحقیق تو بتوان کردم
خان خانان که به یاد نظر تربیتشطبع گر خاک نگارید منش جان کردم
نکته آرای و غزل سنج «نظیری » می باشبه مدیحی که تو را صاحب دیوان کردم