شمارهٔ ۲۷۶
افلاک فتنه زاده به دامان روزگاربرکرده سر بلا ز گریبان روزگار
سیب ذقن مگوی بگو گوی آفتابزلفش ربوده از خم چوگان روزگار
گاهی که عقل بر سر جمعیت آمدهعشقش به هم زده سر و سامان روزگار
دل چون شناوری که عزیزش ز کف ربودخود را فگنده بر سر طوفان روزگار
از سرنوشت ساقی دوران ما قضابشکسته خامه در کف دیوان روزگار
ایزد چو کرده عامل چشمانش فتنه راصدبار گفته جان تو و جان روزگار
نابود تا نگشته به سودای زلف اوخود را نکرده جمع پریشان روزگار
شور ملاحتش شده داروی زخم هادرد محبتش شده درمان روزگار
افغان که جای بودن و جنبیدنم نماندزخمم نشسته بر سر پیکان روزگار
از قهر جیب و سینه خود پاره می کنمدستم نمی رسد به گریبان روزگار
صبح اجل رسید و پر و بال می زنمدر حسرت فروغ شبستان روزگار
راهی به سوی قبله حاجت نمی برمسرگشته ام میان بیابان روزگار
جولان افتخار از آن سو مگر کنمرخشم گذشته از سر میدان روزگار
گویی که کام کودک و پستان مادر استزخم «نظیری » و سر پیکان روزگار