گنج

شمارهٔ ۱۷۱

آن را که قبول تو خریدار نباشددر بیع گه هیچ دلش بار نباشد
از قیمت یوسف نشود یک سر مو کمهرچند خریدار به بازار نباشد
گویا تو برون می روی از سینه، وگرنهجان دادن کس این همه دشوار نباشد
از نرگس مخمور تو بر بستر و بالینبر پای رود فتنه و بیدار نباشد
از جادویی حسن تو در پیش جمالتبر خاک طپد صید و گرفتار نباشد
غم یار من و بخت سراسیمه که این غمگر از تو بود چون ز منش عار نباشد
آن شعله که افتد به خس و خار نه عشق استهر سوخته زین نشئه خبردار نباشد
با درد تو از کس نکند یاد «نظیری »پروانه که سوزد به گلش کار نباشد