شمارهٔ ۲۵ - و له ایضا نعت رسول اکرم (ص) و قصد ترک گجرات
هر شب بذیل صحبت جانان تن آورموز دامنش نثار به دامن درآورم
بیرون روم ز ارض جسد در سمای روحوحی مبین و کشف مبرهن درآورم
انشا کنم به منطق سیمرغ راز غیبشورش به طایران نوازن درآورم
نیلی لباس و سینه فروزان چو کرم شبدر صحن لفظ معنی روشن درآورم
آتش زبان شمع بخاید چون من به حرفکلک زبان بریده الکن درآورم
از مد عنبرین که کشم صبح اولیناشهب به روی عنبر لادن درآورم
سر برزند چو صبح ز دیوار بوستانکلک و ورق گرفته به گلشن درآورم
هرگه کنم نظاره مرآت گل به نظمصد معنی از خموشی سوسن درآورم
چون حسن ارغوان نگرم از سرشگ گرمخون در رگ فسرده روین درآورم
هر گوهری که از شب آبستنم بزادروزش به عقد بخت سترون درآورم
گر معنیی بربط سخن توسنی کندسختش لگام بر سر توسن درآورم
بر صحن چارباغ جهان افکنم سماطاز هشت خلد خوان ملون درآورم
گردد بحل کار، فرومانده بس که منلعل گران به تیشه کان کن درآورم
طبعم شکفته از طرف کس نمی شودتا کی دقیقه های مبین درآورم
هر روز گوی برده به دعوی ز آفتاببر زین نشسته شور به برزن درآورم
زین زال فتنه جوی کشم کینه قدیمغارت به خان و مانش چو بهمن درآورم
از دیک سینه جوش برآرم به سوز دلگردون به رقص همچو نهنبن درآورم
دوران هنوز خون سیاوش نکرده پاکسهراب را به حرب تهمتن درآورم
صد نوحه جیب و سینه درد در درون و مناز خنده پرده بر رخ شیون درآورم
صد تفته سوزنم به جگر هست و آب نیستچندان که نم به چشمه سوزن درآورم
از بس گشاد تیر دهد شست روزگارنگذاردم که دست به جوشن درآورم
صد زخم دل گزا خورم از دست ناکسانتا لقمه ای به کام چو هاون درآورم
گوهر به مشت می دهم و نیست ناخنمچندان که یک خراش به معدن درآورم
دستم نمی رسد که برآرم ز آستینپایم نمی دهد که به دامن درآورم
باید هزار دور کند آسمان که منیک بار آفتاب به روزن درآورم
امید عیش نیست درین چاه غم مگربیژن شوم که مرغ مثمن درآورم
با خصم سخت روترم از تیغ و دوست اوآیینه ام که در دل آهن درآورم
گردون اگر بیازش دستی کرم کندگل مهره زمین به فلاخن درآورم
افشای راز بت نه صلاح است ورنه منصد پارسا به کیش برهمن درآورم
آن گفتگو به خاک مذلت فتاده بادکز بهر مصلحت حیل و فن درآورم
شک نارسانده دست به چوگان اعتقادگوی یقین به حال گه ظن درآورم
مگر زمانه پرده یوسف دریده استکی دل به دست عشوه این زن درآورم؟
پاک از جهان روم که مسیح مجردمقارون نیم که گنج به مدفن درآورم
بر توسن زمانه کسی ره به سر نبردمن زیرکم که پای به کودن درآورم
ترسم چنان ز حاصل دوران که دانه راچون مورچه شکسته به مکمن درآورم
قسمت رسیدنیست ز احسان هر که هستدست از چه پیش رزق معین درآورم؟
گل در بغل نسیم چمن می کند مرامن آن نیم که دست به چیدن درآورم
بر نخل شعله هر شرری بلبلی شودگر خار خار سینه بگلخن درآورم
هر بخیه بر مرقع درویش عقده ایستغفلت شود که رشته به سوزن درآورم
بر حلقه کمند و خم دام فتنه اممرغی نیم که چشم به ارزن درآورم
در وادیی که بیم خطر بیشتر بودشب نالم و به قافله رهزن درآورم
آن نغمه سنج بلبل باغم که در خزانمرغان رفته را به نشیمن درآورم
عشقت چو دست فتنه به یغما برآورداز ره بلای رفته به مأمن درآورم
از بس که پیش عشوه تو بی بهاست جانشرم آیدم که کیل به خرمن درآورم
ابر بهار حسن توام کز سرشک و آهشب های رنگ و بوی به گلشن درآورم
مغز جگر گدازم و در دیده ها کشمتا در چراغ حسن تو روغن درآورم
در همتم چو سرو به آزادگی مثلقمری نیم که طوق به گردن درآورم
عشاق همتی که ز در صبر رفته راگر درنیاورد دگری من درآورم
خورشید جرعه نوش شراب خم منستحاشا که لب به دردی هر دن درآورم
شهدی چو دوستی به قدح خوشگوار نیستکی لب به زهر کینه دشمن درآورم
نی نی که لاف می زنم و هزل می کنمکی من به امر و نهی کسی تن درآورم؟
آن روستاییم که به غازان شه ار رسماول زبان به گفتن «کم سن » درآورم
در ظاهرم تکبر و در باطنم هواسنجاب در ته خزادکن درآورم
از بس بدم کفایت جرمم نمی کندتاراج اگر به رحمت ذوالمن درآورم
آن سالخورده مطرب دیرم که صبح و شامانجیل را به نغمه ارغن درآورم
طبعم رحم فسرده شد از شهوت زنانلب بندم و عقیم بزادن درآورم
دیوان شعر کهنه بشویم ز فکر تواز نعت خواجه نظم مدون درآورم
شهری ز بیم احمد مرسل کنم بناآفاق را به حصن محصن درآورم