گنج

شمارهٔ ۲۳ - این قصیده درمدح ابوالمظفر جلال الدین اکبرپادشاه درحین سورفرزند همایون اونورالدین محمدشاه سلیم گفته شده

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ال۱۱۴ بیت
زمانه را پی تزیین سور شاه امسالبهار پیش ز نوروز کرد استقبال
جهان ز شادی آیین خویشتن داردچو آفتاب دهانی ز خنده مالامال
کشیده ماه جلالی به طالع فیروزفراز چتر سپهری سرادقات جلال
به فر و شان همایون نشست بر مسندبه قدرت ملک العرش ایزد متعال
ز فوج فوج ظریفان و لون لون لباسجهان به جلوه درآمد به احسن الاشکال
سریر گشت مزین به صد حلی و حللملک نشست مرتب به صد قبول و جمال
ز عکس مشعل و شمع حریم مجلس اوسپهر گشت پر از شکل بدر و نقش هلال
نه با غلوی تمنائیش هراس جدلنه در هجوم تماشائیش غبار ملال
کسی که باده درو خورد مست شد دایمکسی که عیش درو کرد شاد شد به نوال
عبید مجمره گردان او شمیم بهشتعقیق مروحه جنبان او نسیم شمال
درو ز غیرت بر باد داده جم مسنددرو ز حسرت در خاک کرده قارون مال
همین که دیده به نظاره اش مقید شدازو به سعی بدر بردن دلست محال
بود به مرتبه ای دلپذیر زینت اوکزو چو دور روی سایه ناید از دنبال
خیال هست جهان را که بر پرد از شوقکه کرده اند به آیین و زینتش پر و بال
خجسته مجلس سوری که رفته حورالعینز صحن او به سر زلف خویش گرد ملال
به تحفه از بر مشاطگان او هر دمبرند غالیه حوران برای زیب جمال
کند نثار شب سورش آنقدر شادیکه شادمانی نوروز را کند پامال
شبش چنان به لطافت که دیده اعمیز جیب شام ببیند جمال صبح وصال
شبی به نور و صفا آنچنان که بر رخ اوبه جای مردمک دیده بود نقطه خال
شبی چنین که شنیدی و سور شاه دروشده طلایه عشرت چو روز اول سال
دو در یک دل هم درج شاهزاده سلیمدو صبح بود به خورشید او نموده جمال
در اتفاق قدم بر قدم چو فتح و ظفرز اتحاد عنان بر عنان چو جاه و جلال
به فعل گشته مقارن چو با بیان معنیبه نطق گشته موافق چو با جواب سئوال
اگر در آینه با هم جمال بنمایندز اتحاد سزد گر یکی شود تمثال
به عهد دوستی این برادران شایدکه دیگر از رحم آیند توامان اطفال
چنان موافق هم کز یکی چو یاد کنینمی شود که نیاید یکی دگر به خیال
به قدر جمله بزرگند اگر چه هست به عمرتفاوتی چو شب قدر و غره شوال
وجود این سه گهر با وجود حضرت شاهچو چار عنصر تن دهر را مقوی حال
مقارع فلکی را سلوک شه قانونمدارج ملکی را رسوم شه منوال
مغنیان حریمش به زخمه ناخنز صحن سینه گشایند چشمه های زلال
چو دست چنگی او بر دود به رشته چنگبه رقص جان و دل اندر زمین کشند اذیال
پیاله ای ز شراب مروقش بر کفکه سوی نکهت او روح کرده استقبال
به جامش از دهن بط اگر نریزی زودگلو ز مشک شود بسته اش چو ناف غزال
فروغ ساغر او گر به آفتاب افتدز ارتفاع دگر رو نیاورد به زوال
وگر هوای خمش به دماغ پشه خوردبه رنگ شهپر طاووس گرددش پر و بال
پی ار برند به کحل الجواهر خم اورسد به قیمت یاقوت هر شکسته سفال
قمر به نسبت جامش پر و تهی گرددکه گاه بدر نماید به چشم و گاه هلال
میی که آدم از انگور او اگر خوردیتمام دیو نهادان شدی فرشته خصال
میی چنین و چو خمخانه انجمن در جوشز بانگ نغمه قوال و خنده هزال
شه از سریر خرامان شده به سوی سریرمثال ابر بهاری روانه بر اطلال
جلال دین و دول شاه اکبر غازیخلیفه به سزا داور خجسته خصال
خضر دلی که به سرچشمه ولایت اوقضا به آب بقا شسته دفتر آجال
اگر نه ضامن ارزاق لطف او گرددبه گرد جسم نگردند در رحم اشکال
هرآنگهی که سوی آسمان نیاز بردز آب چشمه خورشید دیده مالامال
ز یمن دعوت او آسمان شود مفتوحز روی فرخ او آفتاب گیرد فال
چو سر به سجده نهد ز آسمان ندا آیدبر آفتاب پرستان وبال نیست وبال
ز عون دعوت و افسون او عجب نبودکه آفتاب شود ایمن از کسوف و زوال
رسوم دولت او را قوام تا حدیکه بر مذاهب و ادیان کشد خط ابطال
حدیث و وحی چنان از بلاغتش منسوخکه بر کلام عرب کس نمی نویسد قال
به دین او که به آفاق صلح کل داردبه جز ستم که حرامست هرچه هست حلال
زهی به رتبت کسری و قدر اسکندربه فر دولت تو خلق رسته اوز اهوال
به بذل و رفق تو آسوده تن صغیر و کبیرتو کدخدای جهانی جهن تراست عیال
سری که دعوی گردنکشی کند با توبرآورد ز گریبان او اجل چنگال
اگر خلاف رضای تو شاخ میوه دهدبه خویشتن زند آتش ز زننگ خویش نهال
اگر درازی عمر عدو رقم سازیز روی صفحه نماید الف به صورت دال
نعوذ بالله ازان فیل دیو هیکل توکه آسمانش سراسیمه گردد از دنبال
به فرق کوه و به خرطوم کوه و بینی کوهبهر دو ناب از آن که روان دو رود زلال
گهی که حمله کند از صلابت بدنشسرش عمود به کف بر میان زند از بال
گران رکاب بماندن، سبک عنان بشدنبه وزن کوه ولی در شتاب یک مثقال
به دشت و کوه چرد بیشه ها کند میدانبه شهر و کوی چمد خانه ها کند اطلال
به شارعی که نمایان شود ز هیبت اوبیفکنند ز ارحام مادران اطفال
چو بردوند به کوه و کمر ز حمله اوز بیم جان فتد اقطاب بر سر ابدال
نهند سلسله کاینات بر پایشچنان کشد که عروسان سرو قد خلخال
چکان ز شورش مغزش به کاکلش مستیچو رشحه ای که به سنبل چکد ز فرق نهال
گه قرار و سکون چون عدالت مهدیگه خروش و تردد چو فتنه دجال
به بیشه شعله فتد در رود به گاه نبردز کشته پشته شود بر دود چو روز قتال
چنان که بخت جوان ملک به حکم ملککجک به تارک او چون به فرق دولت دال
به غیر اسب تو کان بردود به حمله اوبه گاه شورش او می شود جهان پامال
تبارک الله ازان توسن پری زادتکه مانیش نتواند کشید شبه و مثال
ز پا فتاده به دولت رسد ز طلعت اوز ماه غره او ماه عید گیرد فال
به مشکلات منجم رسد که درگه دورمدار و مرکز و ادوار را کشد اشکال
زمین چو قطره سیماب از سمش لرزانبه گاه جستن اندر قوایمش زلزال
سخن بربط نیاید به گاه تعریفشکه از جلادت او می شود گسسته مقال
زنند چنگ اگر ناقصان به فتراکشصبی رسد به بلوغ و فنی رسد به کمال
ز حادثات زمانت امان تواند داددرو نمی رسد از چابکی فنا و زوال
کنی قیاس زمان زودتر رود ز قیاسکنی خیال مکان پیش تر رسد ز خیال
عنان سوی ازلش از ابد بگردانیزمان ماضی آید به جای استقبال
سپهروار سر دیو را به عرصه خاکدرافکند خم فتراکش از شهاب دوال
چو تیر غیب زند ز آسمان گذار کندمگر خدنگ تو از نعل او نموده نصال
به نزد قوس کیانی تو محل نبردکمان گروهه نماید کمان رستم زال
ز حدت آهن شمشیر برق پیکر توز کان برآمد و مشهور شد به تیغ جبال
ز رعد تازی تو نفخ صور تابد رویز برق هندی تو تیغ کوه دزدد یال
قیامتست قیامت گهی که از سر کینبه رزم معرکه آرا شوی به قصد جدال
ره برون شدن از قید تن نیابد روحز بس که معرکه گردد ز کشته مالامال
اجل ز بدگهران خاک را فرو بیزدتن زمین شود از زخم تیره چون غربال
ز بس که تفرقه افتد به پیکر اعداز ضربت دم شمشیر و خنجر قتال
جدا سر از تن و تن از قدم رود هر سوکه مرگ را نشود بهر قبض روح مجال
من آن زمان به رکاب تو از نهایت شوقادا کنم دو سه بیتی ز بینوایی حال
فلک ز آه کنم همچو صفحه تقویمزمین از اشک کنم همچو تخته رمال
به مدحت تو کنم بکریان فریدون فرز دولت تو کنم عنیان همایون فال
برم فروغ صد الهام را به کذب مباحکنم حرام صد اعجاز را به سحر حلال
ره سخن ز تمیز تو آن چنان بندمکه در برابر قولم کسی نگوید قال
فغان ز مدعی باد سنج بیهده دوبه دشت و در چو سراسیمه نافه بچه ضال
گهی که دیده در آژنگ ابرویش بیندسنان و تیغ کند بر ضمیر استقلال
ز قول تیره او راه فهم من تاریکز نظم نازک من طبع صلب او صلصال
به مبحثی که رسد نکته ای نسازد قطعاگر چه دعوی قاطع کند به فضل و کمال
گرسنه قهرتر و تیزخوی تر گردددرو چو آتش چندان که بیش ریزی مال
دعا و مدح برو چون بر آب هیزم خسهجا و فحش بر او چون بر آتش آب زلال
به حسن لطف تو سخن از بغل برون آرمنهان کنم چو رسد از جفاش در دنبال
کلام حق اگر از جیب خود برون آرمدرآن کشد ز نفاق درون خط ابطال
سخن ز دیدن او در جهد به خاطر منچو گربه های ز باد پلنگ در آغال
چو در برابر نطقم دکان فروچیندخزف نهد به ترازو گهر برد به جوال
از آن ذخیره کز اکسیر خاطرم ببردخمیرمایه صد من زرست یک مثقال
چو در ریاض معانی روش کند فکرمجهد ز شاخچه طبع من هزار نهال
ولی ز هیبت این دی تمیز سرد شنوسخن شود به گلو چون به نای کلکم نال
جماعتی ز سفیهان تیره طبع دنیمدام در پیش افتاده اند همچو وبال
همه چو فکر خطا رخ نموده سوی سفریکی نبرده به جا راه چون خیال محال
ز بی تمیزی این ناقدان کم مایهگهر به قدر خزف گشته زر به نرخ سفال
شدست مطلع اشعارم از ملالت طبعستاره سوخته چون ماه منخسف احوال
چو کهربا شده در طبع من جواهر نظمکه پیش کس نتوان کرد ازین مقوله مقال
سزد که اختر نظم ما به یک ساعتتوجه تو برون آرد از هبوط و وبال
برم به مدح تو دیوان شعر بر گردوناگر مراد «نظیری » دهی به استعجال
همیشه تا چو گل از تندباد حادثه هستنهال روزی اهل هنر پریشان حال
وجود این سه پسر با حیات شه باداشکفته تر ز گل و تازه تر ز روی نهال