گنج

شمارهٔ ۲۱ - ایضا این قصیده در مدح ابوالمظفر جلال الدین هنگام فتح قلعه اسیر گفته شده

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: یر۷۰ بیت
چو رو به برج شرف کرد آفتاب منیردمید فاتحه فتح بر حصار اسیر
مه میر جلالی به فر فروردیندر امن گاه ممالک شد انبساط پذیر
ز لهو بی خردان عز سلطنت می رفتنگاهداشت ملک حرمت کلاه و سریر
چها ز رحم نمودند بندگانش آزادملوک زاده ز زندان و گنج از زنجیر
به پشته ها زر و تل ها درم برآوردندبه کوه زد نظر شاه گوییا اکسیر
بیان فتح اسیر از قیاس بیرونستنخست قصه مالی گرت کنم تقریر
چو نردبان عقول و هواس را بستندکه برشوند به دیوار او پی تسخیر
ز بس گرانی اندیشه پایه ها بشکستقضای رفته بیفتاد بر سر تدبیر
نظر به سلسله ممکنات افکندندجدار قلعه مهین بود و پای مور قصیر
نمی رسید کمندی هم از سر شب و روزپی صعود گرفتند طره شبگیر
بدان جدار دویدند چون هوس به دماغدر آن حصار خزیدند همچو سر به ضمیر
ز پخته کوشی هشیار و خام نوشی مستز خلق کشته روان بود خون به رنگ عصیر
کشید قلعه مالی گر از نهیب فغانکه چیست جنگ و عداوت به این ضعیف صغیر
اگر به دعوی تخت و خزینه آمده ایدصغیر را نگرفتست کس به جرم کبیر
ز من گرفته به ناحق نعیم دنیا راکنون عقوبتش افکنده در بلای سعیر
ز توپ و ضرب زن آتشکده ست مریخشنشسته بر سر آتشکده چو راهب پیر
دلیر بود به خون ریز خصم و می گفتمکه آخرش به عقوبت شوند دامن گیر
تنور برج به باروت و نفت تافته بودخبر نداشت که خاکش به خون کنند خمیر
نخست روز که نامش اسیر می کردندبه دل گذشت که این نام می کند تأثیر
ز شرح حال هم آشفته اند سکانشکه مشرفند درو بر صحیفه تقدیر
خدنگ تفرقه از هر طرف به صید آمدسپه که پره زد و در حصار شد نخبیر
چو این نوید شنیدند پردلان دادندعنان به جودت عقل و جلادت تدبیر
به یک اشاره عدو را به حضرت آوردندچنانکه موی نجنبید بر مشار و مشیر
به بارگاه خلافت سر سجودآوردبه رخ غبار خطا بر جبین خوی تقصیر
به عجز گفت که اینک من و نگین و کلاهبه رمز گفت که این قلعه و قلیل و کثیر
در آن مقام که آید به جزر و مد دریاهنر چه مایه تواند نمود موج غدیر
به قابلیت او شاه دید و خندان گفتکه ای مشام بزرگی و سلطنت را سیر
تو تنگ حوصله و ملک را نواله بزرگنه در خور سر منقار تست این انجیر
به کوزه بوم و بر ملک سبز نتوان داشتگذار گلشن و صحرا به بحر و ابر مطیر
بشو به آب شفاعت دل اسیران راز لوث ذلتشان ده حصار را تطهیر
زمین حکم ببوسید و بی درنگ نوشتبه آن گروه که اینست امر و نیست گزیر
چو این پیام سوی حارسان قلعه رسیدز فهم کج همه رفتند در غریو و نفیر
همه به کار خروشان چو مرغ بی هنگامولیک مات چو شطرنجیان بی تدبیر
چو بخت بد کند از خانه دور صاحب راز پی به نوحه کشد سگ فغان و مرغ صفیر
پس از همه غرض و خواست یافتند امانبه ملک و مال و رعیت به نام و ننگ امیر
اگرچه رحمت شه پیر را جوان می کردجوان ز هول بیابان همی رسیدی پیر
نمود کشوری از عالم مثال نشانز جان اثر نه و بازار و خانه پر تصویر
بزیر باریکی مانده بود تنگ نفسز حمل مال یکی گشته بود شادی میر
ز بس که گشت گران اجرت کشیدن مالگدای شهر غنی گشت و مالدار فقیر
همه خراب ز کردار خویش و شه به فسونکه چون کند دل ویران این همه تعمیر
همه ز اختر خود در وبال و داور خلقچو آفتاب بر اوج شرف نهاده سریر
خلیفه به سزا شاه اکبر غازیبصیر غیب نظر مالک فرشته دبیر
هر آن مثال که طغراش نام او نبوددرست نیست بسان نماز بی تکبیر
کنون به پشت کند مرغ بر هوا پروازکه پادشاه سلیمان و آصف است وزیر
زهی به سلطنت و عدل بی عدیل و مثالخهی به مکرمت و رحم بی شبیه و نظیر
محبت تو در اجزای آفرینش دهرچو روغنست نهان گشته در طبیعت شیر
چگونه مهر تو بیرون رود ز آب و گلیکه کرده است چهل سال رحمتش تخمیر
تو داد معدلت و رحم داده ای به کمالبه کار دولت تو کس نمی کند تقصیر
ز ذوق بوالعجبی های نقش قدرت تودمی نمی نهد از دست خامه را تقدیر
قضا تو را ز پی کارنامه می داردکه همچو نقش تو دیگر نمی شود تصویر
لباس مفلسی از فربهی نعمت توچنان پرست که سوزن نمی رود به حریر
ابا نمودن طبع تو از خیال فسادبرون ز قالب شیطان کشید نفس شریر
جهان به حرص و هوا هر بنا که طرح انداختکند خراب که تو خوب می کنی تعمیر
قضا نطق نزند هر کجا که فرمان رابه عزل ونصب تو باشد تصرف و تغییر
تو اصل راحت و آسایشی که عالم راز هرچه هست گزیرست و از تو نیست گزیر
خیال بد نکند کس که در ره دل و گوشنشانده حزم تو در هر قدم هزار خبیر
جهان ستان ملکا، شه نشان خداونداکه عالمست ز امن تو بر فراش حریر
ز هرچه در همه ملکست از تو می خواهمدهی و کلبه امنی و یک دو پار حصیر
ازین گذشته سر جرأتی دگر دارمکه وقت فرصت خاصان فتاده در تأخیر
من و رفیقی ز ابنای من ز ملک عراقبه گرم و سرد تموز و خزان شدیم مسیر
دو مرغ بودیم آورده سوی هند پناهز کید مشتری و دام ماه و آفت تیر
قضای بد سوی کشمیرش از هوا انداختمگر کشید در آن بوم بی مقام صفیر
اسیر بند تو گردید و خلق می گویندبه عندلیب چمن درخورست نی زنجیر
به نیکی و به بدی از ازل قلم رفتستببخش جرم غنی را به التماس فقیر
گرسنه است به دریوزه شفاعت منخطای نظم من و جرم او شهابپذیر
ز عرض حال «نظیری » نگاه عفو مپوشکه همچو لطف تواش نیست در زمانه نظیر
چه دست ریس سزای تو روزگار آردکه رشته ای به سر دوک می تند بر خیر
همیشه تا به مدارا و رفق نیکویاندل رمیده دشمن کنند صید و اسیر
جمال دولت تو دلفریب صیادیکه هر که چشم بدوزد برو به خیر اخیر
سرش به حلقه امید بند گردانندعطا و لطف تو آن آهوان آهوگیر