گنج

شمارهٔ ۲ - این قصیده در مدح ابوالمنصور جهانگیر پادشاه در حین ملازمت ایشان در تعریف شکار گفته شده است

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: انرا۱۲۰ بیت
ترتیب کهن تازه شد آیین زمان رانو داد نسق شاه جهانگیر جهان را
از قاعده دانی سپه و ملک نسق کردآری به نسق کار شود قاعده دان را
گویند که در روز نخستین دل و دستشضامن شده محصول یم و حاصل کان را
این واقعه البته یقینست که رسم استدارنده تر از خویش نمایند ضمان را
این حال و سرور از اثر طبع کریم استرقص از دل آزاد بود سرو روان را
خاک از اثر تربیتش عکس سپهر استحق پرده برانداخته جنات نهان را
رخساره خلق از اثر عدل شکفته‌ستزان گونه که رشک است به هم پیر و جوان را
اعدا و موالی که به ترتیب نبودنددر ضابطه این دارد و در رابطه آن را
حزمش چو به باطن نگرد صحت اخلاصرگ در تن مردان گسلد تاب و توان را
کس ملک به این ضابطه معمور نکردسترضوان به تماشا مگر آورده جنان را
در شرع شود داخل اگر حکم و رسومشدخلی نرسد مجتهد و موعظه خوان را
آنجا که احاطت کند اسباب سعادتجا نیست در آن حیطه خلاف سرطان را
وآنجا که دهد دست به هم ذوق حضورشره نیست در آن حلقه حدیث حدثان را
گردون کند ار چشم سیه از پی ملکشچون مردمک از چشم کشندش دبران را
شاهی که سعیدان فلک حکم نرانندجز بر اثر طالع او نفع قران را
گر از خرد اطلاق کند حس به اناملآرد به سخن خامه ببریده زبان را
ور بر نظر القا کند اطلاق اصابعخواند به بغل نامه سربسته بیان را
جستند دوات و قلم از شمس و عطاردنام و لقب از نور نوشتند و نشان را
ملکی که بد از امن ستان زیر و زبر شداز نام جهانگیر تو هر ملک ستان را
جز کنیت و نام تو که مستعمل خاص استمهمل لقب و نام چه بهمان چه فلان را
یاد تو زلالیست کزان تشنه محروردر بادیه بی آب نشاند عطشان را
سودای تو مالیست کزان تاجر مفلسبا کیسه بی مایه کند جبر زیان را
طالع سعت ساحت مقدار تو می دیدچندان که فزون دید کران دید میان را
یک چند اگر دایره سانت به کران بردبگرفت چو پرگار میان را و کران را
آخر ز کرانت به مکان پدر آوردآراست به روی تو مکین را و مکان را
شیرین ترت از جان جهان چشم پدر دیدخوش دید که با ملک سپارد به تو جان را
ازعیش و سروری که کنون دور تو داردمیل است که پس بازبگردد دوران را
سرسبز ز برگ و بر تو شاخ طرب ماندزانست که در هند نبینند خزان را
ملکی که به کوشش ملکان قبض نکردنددر قبضه حکم تو سبک داد عنان را
از پرده برآورد صد آهنگ بشارتکوسی که به آهنگ نمی کرد فغان را
از عدل تو در چشم بتان خانه نشین شدآن فتنه که پیوسته بزه داشت کمان را
عدل تو در احیای گل و آب گرفتستتکبیر نیابت ز روان حکم روان را
تا آب وگل از مهر تو ترکیب نسازندمعجون عناصر ندهد نشئه جان را
در نافه شود مشگ به سودای تو بویالازم بود آری طپش دل خفقان را
تا ناف زمین را به نوالت نبریدندتوام حرم کعبه نزاد امن و امان را
نهر کف سیال تو را عقد بنانستبرقی که به بستن نکند کم سیلان را
بر سقف فلک لغو شود بیضه انجماز مطبخ تو گر نکند کسب دخان را
گر رای تو جستی کلف ماه نبودیبی مایه فتد داغ فطیری رخ نان را
جاه کم رنگین عدوی تو ز اخترآبیست که برداشته رنگ یرقان را
از دبدبه جاه تو بر گوشه نهادندبس کوس پرآوازه بدریده دهان را
سیاره قطاع ز خوف تو به هر صبحبی کور نمایند ره کاهکشان را
عزم تو سمندیست که از غایت تیزیپهلوش در اندیشه نساید کش ران را
حزم تو دیاریست که پیوسته به آیینبگشاده درو شفقت و انصاف دکان را
مجهول به معلوم تو سبقت نگرفتستفهم تو مرادف به یقین کرده گمان را
این سیرت و سان تو هویداست که مثلست؟آسان نتوان یافت چنین سیرت و سان را
حدثت به غلط تربیت کس ننمایداز چهره شناسد چه شجاع و چه جبان را
بس خاصیت نفع در اضداد نهادیحرز بره از ناخن گرگست شبان را
ناکرده ز مهتاب درت کسب رطوبتدر دفع حرارت اثری نیست کتان را
آن را که دل آسات؟ قوی ساخته در حرببازو ز سبک فرق نکردست گران را
بر چرخ چهارم فتد ار لمعه تیغتساقط کند از صلب پدر نطفه کان را
روزی که سپه جرگه زند از پی نخجیرآهو بره بر زیر خزد شیر ژیان را
ریزند خدنگ از همه سو بر دد و بر دامدر کار نیابند یلان سوی یلان را
راهی نگشایند مگر رخنه شمشیرجایی ننمایند مگر نوک سنان را
در مغز تفک زور کند عطسه سوداآتش ز دهان جوش زند مار دمان را
بریان بره بر چرخ کند رعد زبانهگریان حمل از پیش جهد میغ دخان را
از هول صدای تفک و نعره گردانسکان سماوات گذارند مکان را
آرند سوی صید سپه حمله به یک بارنوعی که بشورند زمین را و زمان را
از بس به میان جمع ز پیکار شود صیداز دامن صحرا نشناسند میان را
زان گونه که در زلزله افتند مکان هاسر باز زند گاو زمین حمل گران را
جز مغز سر بره بر آن خوان نشود صرفهرچند شکم سیر شود انسی و جان را
پرواز کند سوی زمین کرکس گردوناز بس به زمین کشته ببیند حیوان را
چندان که کشد سفره ز سرتاسر دنیااز بهر اسد تحفه برد زله خوان را
چون شه به سوی جعبه برد دست، ببنددبر طایر افلاک طریق طیران را
نسرین پرد از نه فلک خویش به بالاجوید به سر سدره ز جبریل امان را
آن دم که پی صید دهد راه ملاقاتخاکی عقابی پر و شاهین کمان را
خون بر رخ هدهد چکد از تاج سلیمانبیم از سر طاووس بود چتر کیان را
وآنگه که دهد طعمه به مرغان شکاریدر بال بدزدند تذروان جولان را
شهباز مرقع سلب چنگ کنارهبر کبک درد حله خارا و کتان را
وان چرخ مرصع سلح لعل تماغهگردن به عضد درشکند کرگدنان را
شنقار قوی حمله خونخوار تو دارددر بیشه به فریاد و فغان ببر بیان را
از ضربت سرپنجه شاهین تو ترسدسیمرغ که گم ساخته در قاف نشان را
عیشی دگر آغاز که از ذوق شکارتکشتند همه جانوران جانوران را
از چهره بیارای رخ مسکن و مسنددر کاسه زر ریز ز خم آب رزان را
آن کاسه زرین که کند کار تو چون زرآن آب رزانی که برد رنگ خزان را
آن آب رزانی که ز نیرنگی رنگشعیسی به سر دار بود رنگ رزان را
آن شیره انگور که تا او نشود صافاز درد نصیبی نرسد دردکشان را
آن بکر پری چهره که از صحبت سورشبازارچه برچیده شود شیشه گران را
بنت العنب آن بکر که در لیل زفافشدستارچه دستار شود قیصر و خان را
آن باده که در آخر پنجشنبه شعبانسازد شب عید اول شام رمضان را
آن باده که ترتیب خیالات توهماعجاز کرامات کند برهمنان را
آن باده که بس امزجه را داده عدالتهندی زبلاغت لغوی کرده لسان را
آن باده که گر در طپش دل نظر افکنداز قهقهه شیشه گشاید خفقان را
آن باده که سازد به دمی گونه احمردر چهره صفرا زده رنگ یرقان را
در شانه ناتاخته مالیده خرد رابر ناطقه ناتافته خاریده بیان را
در شیشه ز اعمی ببرد علت کوریدر مستی از الکن ببرد بند زبان را
در وقت عطا پایه فرازنده کرم رادر حال عنا شعله فروزنده روان را
در طبع جوانی نهد آرامش پیریدرک خرد پیر دهد طبع جوان را
زین باده صافی که فروزنده هوشستبستان و زهش نور یقین بخش گمان را
با فهم ز می روشن مستی و میانهدر کار نگر غایت اطراف و میان را
دل ساز مسخر که بدین شیوه توان بستبر آفت سیاره طریق سیران را
ملک و حشم از عدل تو در امن و امانندخوش زی و سعادت شمر این امن و امان را
بر عقل هویداست که رجحان عظیم استبر چاکر جاگیر ستان ملک ستان را
در تقویت ملک و سپه دست قوی بهسالار نکت یاب وزیر همه دان را
تکمیل بود بیشه پیران نه جوانانصعب آدمیی خرد کند کار کلان را
در عون سپهدار و سپه کوش و نگه کننام از پسر زال بلندست کیان را
تشریف قبولی ز سر لطف که اقبالاز دیر پی بندگیت بسته میان را
قربان شوم احسان شه و حسن گمان راکار است ز حسن طلبم روی نشان را
فر شه از اقلیم به اقلیم دوانیدششماهه مسافت به درم پیک دوان را
ناگاه برآمد ز درم بانگ که گوییدفرمان طلب آمده از شاه فلان را
بی کفش و عمامه به در از خانه دویدمنی کرده قبا در بر و نی بسته میان را
تا حاکم دیوان و بلد برد رسولمدیدم همه جا مژده دهان مژده رسان را
ناگفته تحیت ز شعف مجلس اولدادم ره تقدیم بشان همه شان را
اصحاب حسان مصحف از احباب ستانندبگرفتم از احباب به تعظیم نشان را
بوسیدم وبر فرق به تسلم نهادمبگشودم و بر ناصیه سودم رخ آن را
می دیدم و می سودم ازان سرمه نظر رابرخواندم و لیسیدم ازان شهد زبان را
تا دیدم ازو اختر پر نور بصر راتا کردم ازان طبله پر نوش دهان را
فی الحال دویدم ز پی مرکب و سامانکردم ز همه روی وداع اهل مکان را
امروز سه ماهست که پویان به سراغمگلشن به دماغ و به بغل حاصل کان را
چون بحر تو در جذر وز مد شیر شکاریچون گنج روان من به طلب بحر روان را
چون تاجر گجرات که از مکه برآیدخوش یافتم از کعبه به کوی تو نشان را
در حضرتت استاده چو موسی به سر طوربگرفته به کف نسخه اعجاز بیان را
دارد ز طراوت سخنم تازه نفس هاچون گل که کند عطرفشان باد وزان را
گو فضل و عدالت به سزا نظم و نسق سازدریافته حسان زمان شاه زمان را
گر مدعیی از در انکار درآیدهان این من و اشعار صلا کلک و بنان را
نتوان به غباری که کند جلوه بپوشندمهری که به انوار گرفتست جهان را
شد وحی از آن قطع که دیوان «نظیری »می کرد به فرقان و به تورات قران را
برخوان ورق و رتبه هر طبع نگهدارتعلیم چه حاجت خرد مرتبه دان را
تا طبع کند میل که در گلشن و صحرابر سبزه و سنبل نگرد آب روان را
چون آب که بر سبزه و سنبل گذرد خوشسر خوش گذران عیش و حیات گذران را
عمرت به شماری که شب و روز شهورشتا حشر بود پرده مدار دوران را