گنج

شمارهٔ ۱۹ - در مدح اکبرشاه

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ار۵۲ بیت
نوروز شد کلید درعیش نوبهاردولت شکوفه کرد که فتح آورد به بار
ریحان عدل یافت ز اقبال رنگ و بویدیبای ملک کرد ز انصاف پود و تار
بر صحن ملک باد ظفر خرمی فشانبر باغ عمر ابردعا مدعا نثار
صد گلستان به سایه هر شاخ آرزوصد نوبهار در بن هر خار انتظار
دریای عیش در ته هر شبنمی نهانطوفان شوق بر رخ هر ذره آشکار
دردی کشان شوق ز نیسان دوستیدل نوبهار کرده و رخسارلاله زار
خورشید من برآمده از خانه شرفآفاق را به تهنیت خویش داده بار
اول صباح دولت و اول صبوح عیشبر کف می ظفر که نشاطش بود خمار
لطفش نگارخانه نوروز را فروغحکمش بهارخانه انصاف را نگار
بر ساز ملک داری و آهنگ راستیاز زلف زهره بسته به قانون عدل تار
در رمل سال قرعه نوروز می نمودهر فرد صد ولایت و هر زوج صد دیار
دولت اشاره کرد می خسروی بنوشهمت اراده کرد ک رو جام جم بیار
تدبیر ساخت در دل اقبال خلوتیهمچون بنای خانه تقدیر استوار
لبریز شد ز خنده خوش کام رازگوسرشار شد ز نوش سخن گوش رازدار
ذوق قبول رقص کنان در دل امیدنور صلاح جلوه کنان در رموز کار
فتح فراخ حوصله را مملکت به کامامید چشم گرسنه را عیش در کنار
شطرنج عابیانه به تقدیر باخت عقلخصل مراد برد ز دولت هزار بار
مسمار حکم دوخت لب عذر مستقیمزنجیر عزم بست در وهم استوار
همت قرار داد که سوی دکن زنندامسال پیش خانه دارای نامدار
شمشیر مهر سازد و گیرد عروس ملکفرزانه شاه اکبر غازی کامگار
ای از ازل به لطف تو خلقت امیدواروی تا ابد سخات امل را در انتظار
هر صبح ملک ظلمت شب را به عشق توشوید به آب چشمه خورشید از عذار
گشتی سراب آب زر اندر محیط کانگر پایه سریر تو را نامدی به کار
از پرتو عطای تو در راه آرزوروشن شود چراغ به شب های انتظار
در کشوری که شاهد رای تو بگذردپرتو درون دیده اعما شود غبار
در نوبهار ملک تو از فیض عدل توبر شاخسار شعله شود سبز نوک خار
کاوند تا به حشر اگر زیر پای توپیدا شود نشانه حلم و پی وقار
گر سنگ را به خاک حریمت دفین کننداز فیض خاطر تو شود لعل آبدار
گردد زر گداخته از روی خاصیتهر جا ز نعل اسب تو بیرون جهد شرار
از تیزدستی تو مگر پر برآوردتا از سر خدنگ تو بیرون شود شکار
از بهر آنکه شیر بلافد ز زخم توپهلوی لاله سرخ نماید به مرغزار
از فیض صحبت تو به وقت تکلمتپر در کنند سمع و بصر دامن و کنار
مرغ خیال شاعر جادوفریب رااندر میانه دل معنی کند شکار
در رزم آنچنانی و در بزم این چنینای بزم و رزم از تو گلستان و لاله زار
یک روز ابر بر لب دریا نشسته بوداز سعی های بیهده آشفته و نزار
پرسید همت تو که این حال بهر چیستگفت آنکه دایم آب ز دریا کنم نثار
تا چرخ پیر زاده خود را بپرورداز خون دل به معدن و از گریه در بحار
وانگه به یک اشاره گوهر نثار توخیزد به حر گرد و برآید ز کان دمار
ترسم ز جود دست جواهرنثار تودر خاتمت نگین نشود دیگر استوار
ای برفشانده مال چو باران به روز جودوی برگشاده دست چو دریا به روز بار
وصف من این بس است که دیوان نظم منجز مدحت تو نیست به تعریف کس نگار
بدخوی طفل طبع من اول نمی گرفتدر مهد دایه کرم هیچ کس قرار
مهر تو شیر جایزه اش در گلو چکاندپستان التفات تواش کرد شیرخوار
آنم که نیست دایه بکر معانیمهنگام کام دادن داماد شرمسار
باید که هر که سکه به نقد سخن زندبردارد از قراضه مضمون من عیار
من گوهرم فلک نشناسد مرا چه جرم؟من اخترم زمانه نداند مرا چه عار؟
چرخ ار بهای جوهر علوی من دهدباید که از عناصر سفلی کند کنار
من وقت کبریای سخن کی نظیریمآنم که روزگار به من دارد افتخار
در هر سحر که ختم سخن گستری کنمگوید فلک به صبح که دست دعا برآر
تا خلعت نشاط دهد باغ را سحابتا فرش سبزه بر لب چو گسترد بهار
دولت به صحن ملک تو فراش خرمیعالم به قد جاه تو تشریف اعتبار
روی عدو که برگ درخت شقاوتستاز سیلی نسیم کدورت بنفشه یار