شمارهٔ ۱۲ - این قصیده نیز بعد از معاودت مکه به احمدآباد گجرات در مدح شاهزاده همایون نژاد شاهزاده مراد گفته شده
پس از ادای طواف حج و رسوم عبادبه سیر عرصه گجراتم اتفاق افتاد
قبول جذبه آن آب و خاکم از کشتیچو دست قابله از مهد برکنار نهاد
چنان به شوق خرامان شدم در آن کشورکه سوی حجله زیبا عروس، نوداماد
به هر رهی که چمیدم وزید باد امیدبه هر دری که رسیدم، رسید بانگ گشاد
سپهر خواست که بختم به رفعتی برسدز دور چشمم بر قصر شهریار افتاد
هجوم بار ملک بود در شدم به میانتلاش عام در آن بارگاه بارم داد
درآمدم به حریمی تمام حور و قصورز بوس و خنده گلستان ز جرعه نوش آباد
طرب نهاده درو بر سر طرب اسبابفرح نهاده درو بر پی فرح بنیاد
طرب که رخت کشید اندرو برون نکشیدفرح که پای نهاد اندرو برون ننهاد
دگر نگشت جگرگوشه دربدر کان راکه خانه زان شرف آفتاب کرد آباد
زمانه بهر همین روز داشت عیشی راکه هر دو روز امانت به دیگری می داد
نثار عمر گرامی به رو نما آرندشب امید جهان روز شادمانی داد
برات بخشش من خواست بر مراد دهدبه پیش منشی شب شام او نهاد مداد
شبی چو چشم عزیزان به روی هم روشنغم زمانه نفهمیده چون دل آزاد
شبی دو دیده عشاق زو بارایشز خاک کنده معشوق برگرفته سواد
چو داد بخشی آن شب به یاد می آیدز روشنایی دل نور می زند فریاد
در آن بساط چو بر خود مرا شعور نبودز دور دیده دانا دلی به من افتاد
به مهر گفت که ای زیب بخش مجمع انسبیا بیا که وقت آمدی مبارک باد
نشاط مجلس و آیین جشن فروردیستتو نیز جلوه آیین نظم خواهی داد
همین بگفت و دوید و هنوز پیدا بودکه شد غریو کزین قطره کرده دریا یاد
چنان به پایه دولت شدم شتاب زدهکه چند بار سرم در مقام پا افتاد
ز بس که تیزبان بارگاه در رفتمادب ز پایه خود پای بر فراز نهاد
ز دلفریبی آیین و فر سلطانیبه گاه تهنیتم رسم سجده رفت از یاد
چو خوب رسم ادب را بجا نیاوردمندا رسید که ای روستای مادرزاد
بساط عرش و تکبر؟ تو را چه پیش آمد؟حریم کعبه و غفلت؟ تو را چه حال افتاد؟
به دست شمع چو پروانه عطا دادنددرین بساط شبی بر سر قدم استاد
ز عندلیب شود شاخ گل غزلخوان تراگر وزد به گلستان ازین شبستان باد
جواب دادم و گفتم به جرم معذورمکه تا منم به چنین دولتی نگشتم شاد
به محفلی که دو قندیل ماه و خورشیدستچراغ بخت ضعیفی چه نور خواهد داد؟
بر این نشاط و تماشا اگر نظر فکندنسیم شانه کند گم به طره شمشاد
جهان چو روی شه آراستست و چشم مرانگاه بخت ضعیف است در حجاب رماد
شه خلاصه خدم یوسف ستاره حشمهمای سدره اقبال شاهزاده مراد
زمین چو صفحه تقویم پر ز خانه شوداگر عدالت او سایه افکند به بلاد
قبای ملک بر اندازه دید بر قد اونهاد فتنه کلاه از سر و کمر بگشاد
سخن به میکده از اعتدال او می رفتشد از طبیعت مستان برون خیال فساد
ز بس که امن شد اندر زمان او عالمبه دام خوشه برآورد دانه صیاد
تمام خلق در ایام او غنی گشتندحسد به مهر بدل گشت در دل حساد
چنان سلامت عهدش در اجل دربستکه حور خلد فشاند ز زلف گرد کساد
دل ولایت خسرو به وصل او مایلچنان که خاطر شیرین به صحبت فرهاد
چو در شمایل او بنگرند فخر کنندمکارم پدر و حسن سیرت اجداد
چو ماه بدر خرامان میانه انجممیان حلقه روشن دلان مهرنژاد
تمام سال به ملکش نشاط و مهمانیچو در عجم مه نوروز و در عرب اعیاد
کشیده سر به فلک همچو سرو آزادهسران ملک سر افکنده پیش او منقاد
به رمز دلبری و رسم خسروی دادهتسلی دل جمع از الوف تا آحاد
به یک نگاه که از دور بر صف افکندهنموده پایه هرکس به قدر استعداد
به پای قبه او پشت گرمی اقطاببه روی سده او سرفرازی اوتاد
عساکرش همه از اولیا و از ابدالمجاورش همه از سابقان و از افراد
همه به حرب و جدل لیک بر سبیل صلاحهمه به سیر و سفر لیک بر طریق رشاد
همیشه رخش وغا زیر ران به تیغ زدنهمیشه تیغ غزا بر میان به غزو و جهاد
ازو به بدرقه افراد خواسته همتازو به فاتحه اقطاب جسته استمداد
به بزم مملکتش عامل گرسنه قلمبه گرد سفره نگردد چو گربه زهاد
به صحن بارگهش شحنه و رییس و عسسستاده سجده به کف در خضوع و در اوراد
ز صبح تا به دم شام بر سر عالمچو آفتاب زرافشان شده به دست جواد
ستاده بدره ببر خازنانش در تقسیمنشسته نسخه به کف مادحانش در انشاد
رسانده روزی مقدور بیش از تقدیرسپرده قسمت موجود پیش از ایجاد
دوباره سبعه الوان کشیده در هر روزچون نزل سبع مثانی ز خوان سبع شداد
به شکل راتبه خواران دونان مه و خورشیدصباح و شام گرفته ز خوان او معتاد
طبق ز نقل کواکب گرفته زهره به دستبه شب نشین حریمش چو خوانچه ای افتاد
عروس کعبه که ام القرای آفاق استوظیفه خواره او با قبیله و احفاد
ز ارض تا به سما چشم بر عنایت اوعیال جود وی آبای علوی و اولاد
به آب ساخته آتش ز عون مطبخ اوکه برگرفته خلاف از میانه اضداد
ز بس ملایمت خلق او عجب نبودکه پر ز مغز شود از نوال او اجساد
به جای خون همه لعل و درر برون آیدبه نیشتر رگ دست ار گشایدش فصاد
به تحت یک نظرش فصل صد خریف و ربیعبه ضمن یک سخنش جفر جامع و اعداد
زهی نتیجه لطف خدای عز وجلمعاند تو کند با خدای خویش عناد
عدو ز حلم تو بر خود چو بید می لرزددر آستین صبوریست خنجر فولاد
تو همچو سرو به آزادگی مثل شده ایاگر کج است فلک بد به راستی مرساد
تویی که بوده و نابوده جهان از تستسخن درست بگفتیم هرچه باداباد
زهی به رشد تو چشم جهانیان روشنخلیفه دو جهان را تویی مرید و مراد
ز شفقت جد و بابت بر اهل هر ملتام زمانه به یک رنگ کفر و ایمان زاد
طبیعت همه ابنای دهر ملحد شدولی ز فطنت تو بر طرف فتاد الحاد
وگرچه فضله ای از فاضلان جاهل عصربه طمع جاه و غنا کرد مذهبی ایجاد
پس از حصول مرادات حال آن فاسدمثل چو باغ ارم گشت و حسرت شداد
نخست روز که شد خلق آسمان و زمینکتاب محمل مبدا شدند تا به معاد
به قابلیت هر جزو و کل نظر کردندشتافتند به خدمت که بودت استعداد
اراده این که به صدر تو تربیت یابندچو یافت رتبه تو لب گزید از استبعاد
نگاه کرد به بالا و سر فرود آوردزمین فتاد به درگاه و آسمان استاد
ز روی صدق کنون در مقام بندگی اندبه هر که لطف تو بینند می کنند امداد
امید هست که احوال من شود روشنکنون که بر سر من فر شهریار افتاد
خرد به کعبه چو رشدم همی نمود نمودبه عزم کعبه درگاه صاحبم ارشاد
چنان به جاذبه شوق خلیفه می بردمکه تر نمی شودم پای از شط بغداد
چنان به مرجع اخلاص خود شتابانمکه قرض خواه تنک مایه جانب میعاد
رفیق کس نشوم با توجهم همراهبسیج ره نکنم با توکلم همزاد
اگر خزینه عالم به من فرو ریزنددرم خریده لطفم نمی شود آزاد
دری که مرجع اخلاص خویش ساخته اماگر خراب شود دل بر آن نهم بنیاد
صفای دل به ولی نعمتم خداداستاگر طریقه ملت یکی است گر هفتاد
سخن که نگهت اخلاص از آن نمی آیداگرچه نقش «نظیری »ست بر صحیفه مباد
اگر رفیق رهم زاد همتی سازیبه راحتم برسانی که آفتت مرساد
همیشه تا ببهارست خنده زن لب گلمدام تا به خزانست تیغ زن دم باد
به بحر خاطر تو خنده موج زن بادابه جوی جان عدو آب خنجر جلاد