شمارهٔ ۴۰
هر شب از یاد خطت از جگر سوختگاندود آه است که بر دور قمر میگذرد
چشم خونبارهٔ ما آینهٔ طلعت تستتا بدانی که چه بر اهل نظر میگذرد
من همان روز که رفتار تو دیدم گفتمکآخر این سیل خطرناک ز سر میگذرد
چه بلایی است در این کوی که با یک نگهیجوی خونست که از دیده به بر میگذرد