گنج

شمارهٔ ۳۹

ندیدم در وطن روی نشاط آخر سفر کردمبحمدالله دری جُستم چو خود را دربه‌در کردم
غبار کعبهٔ مقصود تا کحل‌البصر کردمسراسر روی جانان بود بر هرسو نظر کردم
ز اکسیر غمی شد زرد رخسارم بحمداللهکه تعمیر خرابی‌های خود با خشت زر کردم
دم مار است با زلف سیاه ای دل مکن بازیعلی الله اختیار خویش داری من خبر کردم
ز چشم خویشتن رشک آیدم بر دیدن رویتز غیرت در نگاه اولین خونش هدر کردم