بخش ۵۴ - در مدح حضرت علی ابن موسی الرضا
پیچم بخود چو مار در این تنگنای تاردردا که شد طلسم من این آتشین حصار
گیجی است در دلم ز غم و رنج مهر و ماهزین بس عجب مدار که پیچم بخود چو مار
دستی بخوان دهر نیالوده چون مگسشد تار عنکبوت مرا دور روزگار
هر در شاهوار که بودم به بحر طبعخون گشت قطره قطره فرو ریخت بر کنار
شد عقل چیربختی نطق مرا عقالشد بخت تیر طبع مرا بخت دیوسار
نقصان فزود پایه من از کمال فضلپستی گرفت شان من از رفعت تبار
آری ز خوشه سنک خورد نخل سربلندآری ز ناقه تیر خورد آهوی تتار
ایچشم دل نگفتم باریک بین مشوکاخر شوی بچشم بد روزگار تار
ایهوش دیگر آهن سردم بسر مکوبایفکر دیگر از رک اندیشه خون مبار
ایچشمۀ مداد من از غصه قیر شوایخانۀ نزار من از غم چو نی بزار
ایجان بر لب آمده کامی دو پیش نهایعمر دیر پا قدمی باز پس گذار
ای بخت تیره دست بدار از شکست منتوئی نسیم صبحگهی من نه زلف یار
هر دم بسینه میبردم سیخ آتشینگردون چرا چو نی نکشم ناله های زار
بردم بسی ز کوکب طالع همی سپاسکز علم هشت بر سر من تاج افتخار
غافل که کنج عقل تیر زد به تیم جوتا مام غم بطالع قوسم نهاده بار
فارغ نبوده سینۀ تنگم ز تیرآهطی کن بساط عیش که بگذشت نوبهار
آبی نه آب صدّاد بادی نه باد صبحبنتی نه بنت سعدان صوتی نه صوت سار
خاکی نه عنبرین و هوائی نه مشگابیدی نه سایه افکن و ابری نه ژاله بار
نطق کلیم بسته و گوساله درّ خوارپای مسیح خسته و دجال خرسوار
دوری چنان نگون که ربایند کوی سبقطفلان نی سوار ز مردان کارزار
دانا قرین نقص ز زاوش علم زاینادان بکار رقص زناهید شادخوار
آنرا ز کنج فصل مکان در حضیض ذلوین را ز غنج هزل مدارا اوج اعتبار
بخت جوان ز چرخ طلب کن که عقل پیرماند در ایندیار به تقویم سال پار
در بوستان دهر رخ انبساط نیستتا غنچه تنگدل بود و لاله داغدار
چشم گهر مدار زد و نان بد گهرخر را بغیر مهره نباشد بگنج یار
آبی که داشت فضل و هنر ریخت هین بمیرای تشنه کاب رفته نیاید بجویبار
ایعقل پیر دفتر دانش بآب شویایهوش چیر گوهر بینش بخاک دار
ای اشک چشم نیمشب ای آب زندگیپنهان کنم چو خضر ز ابنای روزگار
دهقان دهر بیخته تخم نیاز بیخبر روی پروزن همه خس مانده است و خار
ایکاش مام دهر ززادن شدی عقیمتا این بنین زباب نماندی بیادگار
در معرفت ضعیفتر از زال مرده ریکبر مخرقت حریصتر از طفل شیرخوار
عهدی ولیک سست تر از تار عنکبوتنیشی ولیک سخت تر از نیش تیرمار
دستی نه دست موسی و چوبی نه اژدهاشستی نه شست حیدر و تیغی نه ذوالفقار
تنگ است این سرا به سرآ ای زمان عمرسیرم ز جان شتاب کن ای مرگ ناگدار
دوشم بسر برآمد و استاد عقل پیردیدم نوان بگوشه غم با دل فکار
گفت ایرسوم فضل و ادبرا تو اوستادگفت ایرموز علم و حکم را تو سیمبار
آیینه ضمیر تو جام جهان نماسیاره خیال تو شید فلک سپار
اندر انین زفطنت تو هوش زیتموسواندر طنین زحکمت تو گوش گوشیار
تیری قرین صورت جوزابگاه صبحبرسیم صفحه در کف تو کلک زرنگار
تا کی چو پور زال بچاه اندرت مقرتا کی چو دانیال بچال اندرت قرار
گر در حضر عظیم بدی مرد را خطرور در وطن عزیز بدی شخص را جوار
یوسف چرا بچاه حسودان شدی اسیرعیسی چرا بدار یهودان شدی دچار
چرخ از مسیر مسکن اجرام نوربخشخاک از سکون مکان دود دیو و مور و مار
گردون اگر بخون تو یازیده دست چیردوران اگر بکین تو پاکرده استوار
رو کن بخاک درگه سلطان دین رضاکاو داد زند بار ستاند زنند بار
زاستادم این سخن چو برآمد بگوش هوشدردم ز جای جستم و بستم بسیج بار
کردم رکاب سخت و عنان سست بیدرلکهشتم زشوق رو سوی خورشید ذره دار
کردم زدرج طبع یکی چامه مدیحتقدیم بارگاه جلالش بر اهوار
ایطلعت تو هیکل توحید کردگارموسی بخواب غشوه و در جلوه روی بار
فرزند خانه زاد خداوند لم یلدهمنام نقش بند، موالید هفت و چار
ناموس کردگار ترا مام بیقرینسالار کاینات تر اباب تاجدار
امر تو بر ممالک ایجاد ناگزیرحکم تو در مجاری اقدام ناگذار
طوری سنای تو چو سناباد طوس شدگو با کلیم دامن سینا فروگذار
روشندلان عیب که پیک حواد شددر ششجهه بامر تو پیوسته بی سپار
درج چهار گوهر و غواص هفت بحرضرغام نه کنام و سلیل دو شهریار
رفعت ترا فلک تو در او مهر دلفروزعصمت ترا صدف تو درو درّ شاهوار
نوریکه آدم از آن در خور سجوداز مطلع جبین مبین تو آشکار
اعیان ماسوا همه یکسر ظلال تستدیار نیست غیر وجود تو درد یار
روزیکه شد ز پرده ابداع کن بلندآوازه حدوث موالید چارتار
جز صیت خلق چارده هیکل که از ازلایروز ممکنات جهان گردش اختیار
در پرده وجود سرودی دگر نبودباقی همه حدیث و صدا بود کوهسار
حیران بورطه عظمت کشتی خردنی موج را نهایت نی بحر را کنار
مرآت حق نماست سراپا وجود تونشگفت اگر بنام خدا گشته نامدار
شیخ ار به نقص گفته من کپ زند بگونا بالغست عقل تو لالا بر او گمار
گر بار کاروان شب و روز واکنندبیند همی عیان همه با چشم اعتبار
کاثقال علم تست که گردیده از ازلسوی ابد روانه قطار از پی قطار
ذرات کاینات بساط شهود و غیباز ذره تا بذره و از قطره تا بحار
آیات فضل تست که نبوشته کلک صنعبر لوح آسمان و زمین باخط غبار
ابلیس را اگر رقم بندگی دهیدر حشر کمترین خدمش جنت است و نار
چوبی کجا بدست کلیم اژدها شدیدست تو گر نبود بر آن دست دستیار
اینخود مبرهنست که یکدست بیصداستبیهوده اینمثال نپذیرفته اشتهار
لطفت اگر به پشه ناچیز پر دهدعنقابه پشت قاف عدم جوید استتار
ریزد بر اوجگاه عروجش عقاب پربازد زاهتز از هیوطش هما قرار
نسر کنام چرخ بدزدد بخویش بالچون کبک کر ز جلوه شاهین جانشکار
پیلان مست نخوت نمرودی از دماغبیرون برد زصیت طنینش به پیل سار
شب باز اگر بظل همای تو جا کندبر سر زآفتاب نهد تاج افتخار
از یکنظر بقوت اعجاز عیسویضعف عشا برون برد از چشم روزگار
طاووس نیمروز کند کور پی چو بومدزدد بزیر پرده شب سر زچشم تار
هدهد که بیند آب روان در تک زمینگردد زضعف باصره خویش شرمسار
از نه فلک به تهنیت و چشم روشنیآید بر مسیح سر و شان دیده دار
تا روز واپسین نرود کس بخواب مرگگر زیر سر نهند سرش وقت احتضار
برگ چنار اگر نگوارد بطبع اواز بن برافکند زجهان ریشه چنار
گر ماه مصر را بغلامی کنی قبولخور در بهاش در هم انجم کند نثار
تیر چو پی به کعبه مقصود بردهاز خاک آستان درش جبهه برمدار
پرکن زتوشه در جهان دامن امیددر سفره کرم نبود جای انتظار
پای جراده است شها با تو مدح مندر پیشگاه تخت سلیمان بروز بار
ورنه من از کجا و مدبح تو از کجاای دفتر مدیح تو الواح روزگار
موئی بغفلت از در تو گر سپید شدآورده ام رخ سیه اینک باعتذار