گنج

بخش ۵۱ - ایضاً در مدح حضرت اسد الله الغالب امیرالمؤمنین

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: نمن۵۵ بیت
از هوش جانگداز شد آب استخوان منآن ققنسم کز آتش خود سوخت جان من
چون کرم قزکه دام وی آمد رضاب خویشسحر نیان من شده عقد اللسان من
خم گشت پشت مردیم از کنجکاو دهردیدیکه چون کشید عجوزی کمان من
افکار سیه بار فکندم بچاه غمآن یوسفم که گرگ من آمد شبانمن
چونمرغ شب چرا نکشم ناله های زارکز تیر مار آه پراست آشیان من
آید بگوش صحفه دمادم زیردلیچون نی هزار ناله ز کلک بنان من
از زعفران چهره و از ارغوان اشکنتوان زهم شناخت بهار و خزان من
طبع آورد زبان سخن سنج را به نطقشد طبع نکته سنج عقال زبان من
غارتگران درد و غم آورده روز خوناز چارسو بگنج دُر شایگان من
دل همچو سنگپاره دمادم جهد زجایاز تف آه سینۀ آتش فشان من
آنزر خالصم که بخارا کند فلکجای محک ز کور دلی امتحان من
وانطوطیم که در قفسم کرده روزگاریاران خبر برید بهندوستان من
وانکوکبم که از نظر نحس ناکساندر برج غم و بال من آمد قران من
غم بحر خون و آه من انفاس جزر و مددر وی چو تخته پاره دل ناتوان من
من پیل صید گشته و سرکوب جاهلانمضراب آهنین فلک بیلبان من
پیلم میاد یاد ز هندوستان کندجوز ستاره ریزد هر شب بخوان من
چشم بهان فضلم و بر چهره نیم شباشگروان ستارۀ هفت آسمان من
فیلاسفان صدر دبستان هفت خطبر دست علم کودک سر عشر خوان من
در کلبۀ تفلسف من صد چو بوعلییا خسته از تسابق یوم الرهان من
بودم قین صدر نشینان بزم خاصزامیزش عوام فروکاست شأن من
چون سنگ کیمیا بنظرها نهان شدمکس آگهی نیافت ز سرّ نهان من
چون توتیا بدیده نشاندی مرا ز لطفبردی پی ار زمانه بروح کیان من
قرع فلاطن است مرا چشم و خون اشکبر دامن آب احمر و دل دیگدان من
کبریت احمر است مرا کبریای قدرکاندر فراز قله قافست کان من
دردا که فیلسوف کهن سال دهر پیرنشناخت قدر جوهر چاراخشجان من
بر گور غم ز آتش نمرودی از قصوربشکست شیشه دل سیمابسان من
غافل که با لطافت طبعی که مرمر استاز حلم من بیاید و نارالخصان من
ماندم بصد حجاب ز خرگاه قرب دورتا از کدام پرده بر آید فغان من
دادم مقام پاک و ستادم حضیض خاکخاکم بسر نه سود من و نی زیان من
گوش از طنین خرمکسانم صدا گرفتایکاش بود منزل عنقامکان من
در ظلمت سکندرم ایکاش خضر بختزی بارگاه شاه کشیدی عنان من
شاهنشه سریر ولایت که از ازلبا مهر او سرشته گل خاندان من
روحانیان به تحفه براندازدمم عبیرهر دم که نام او گذرد بر زبان من
در سایۀ وی ایمنم از دیو خیره سرکز پاس اوست جوشن و برکستوان من
جز صوت او صدای دگر در طوی نبودبا این نوا پر است رگ استخوان من
دانی که ترجمان هویت لسان اوستگو مدعی زنخ نزند برهوان من
خصم ار کند مخاصمه با من در اینحدیثاینکوی و اینچمانه و این صولجان من
تو دست ایزدی و جهان دستگار تومنت خدایرا که ادا شد ضمان من
معذورم از نفس ز مدیحت فرو کنمای برتر از خیال و قیاس و گمان من
ترسم که گر باوج ثنایت قدم نهمآتش فتد بشهپر نطق و بیان من
گیرم که چون معانی وصفت ادا کنمروح القدس سخن کند اندر دهان من
اوراق نه سپهر بود صحفه نگاراز شاخ سدره خامه طراز دنیان من
رضوان ز حوض کوثرم آرد همی مدادآید دبیر راد فلک ترجمان من
با اینهمه حکایت مو راست وکیل بحرایخاک بر سر من و این داستان من
قافی که از حضیض وی عنقا پر افکندتا خود کجا رسد مگس پرفشان من
خوشتر که ناقۀ سخن از عجز پی کنمکاینراه نیست در خور توش و توانمن
شاها مرا بخا کدرت رخصتی فرستکافسرده نک ز باد خزان گلستان من
تا بار دیگری مگر از دستبوس خویشلطفت روان تازه دمد بر روان من
بالله ز پرنیان و حریر بهشت بهخاک درت حریر من و پرنیان من
آنذره که خلق نیارند در حساباز خوان قسمتت بود آنذره ز آن من
لیکن سزد که باج ستانم زآفتابگر شهپر همات بود سایه بان من
نامی ز خود ستائیم از بر زبان گذشتتوقیر نام تو است ز توقیر شأن من
ز اصحاب کهف شد چو سگی نامور چراز افلاک نگذرد ز تو نام و نشان من
آخر نه خود ز روی عنایت مرا بخوابگفتی که تیر است سگ آستان من
تن را رخ ارز لوث معاصی بود سیاهجان پر هوای توست ببخشا به جان من