گنج

بخش ۲ - در مراثی مولی الکونین حضرت ابی عبدالله الحسین علیه السلام فرماید

چون کرد خور ز توسن زرین تهی رکابافتاد در ثوابِت و سیاره انقلاب
غارتگران شام به یغما گشود دستبگسیخت از سرادق زرتار خور طناب
کرد از مَجَرّه چاک فلک پردهٔ شکیببارید از ستاره به رخساره خون خضاب
کردند سر ز پرده برون دختران نعشبا گیسوی بریده، سراسیمه، بی نقاب
گفتی شکسته مجمر گردون و از شفقآتش گرفته دامن این نیلگون‌قِباب
از کلّهٔ شفق به درآورد سر هلالچون کودکی تپیده به خون در کنار آب
یا گوشواره‌ای که به یغما کشیده خصمبیرون ز گوش پرده‌نشینی چو آفتاب
یا گشته زین توسن شاهنشهی نگونبرگشته بی‌سوار سوی خیمه با شتاب
گفتم مگر قیامت موعود اعظم استآمد ندا ز عرش که ماه محرم است
گلگون سوار وادی خون‌خوار کربلابی‌سر فتاده در صف پیکار کربلا
چشم فلک نشسته ز خون شفق هنوزاز دود خیمه‌های نگونسار کربلا
فریاد بانوان سراپردهٔ عفافآید هنوز از در و دیوار کربلا
بر چرخ می‌رود ز فراز سنان هنوزصوت تلاوت سر سردار کربلا
سیارگان دشت بلا بسته بار شامدر خواب رفته قافله‌سالار کربلا
شد یوسف عزیز به زندان غم اسیردر هم شکست رونق بازار کربلا
بس گل که برد بهر خسی تحفه سوی شامگلچین روزگار ز گلزار کربلا
فریاد از آن زمان که سپاه عدو چو سیلآورد رو به خیمهٔ سالار کربلا
مهلت گرفت آن شب از آن قوم بی‌حجابپس شد به برج سعد درخشنده‌آفتاب
گفت ای گروه هر که ندارد هوای ماسر گیرد و برون رود از کربلای ما
ناداده تن به خواری و ناکرده ترک سرنتوان نهاد پای به خلوت‌سرای ما
تا دست و رو نشست به خون، می‌نیافت کسراه طواف بر حرم کبریای ما
این عرصه نیست جلوه‌گه روبه و گرازشیرافکن است بادیهٔ ابتلای ما
همراز بزم ما نبود طالبان جاهبیگانه باید از دو جهان آشنای ما
برگردد آن که با هوس کشور آمدهسر ناوَرَد به افسر شاهی گدای ما
ما را هوای سلطنت ملک دیگر استکاین عرصه نیست در خور فر همای ما
یزدان ذوالجلال به خلوت‌سرای قدسآراسته است بزم ضیافت برای ما
برگشت هر که طاقت تیر و سنان نداشتچون شاه تشنه کار به شمر و سنان نداشت
چون زد سر از سرادق جلباب نیلگونصبح قیامتی نتوان گفتمش که چون
صبحی، ولی چو شام ستم‌دیدگان سیاهروزی، ولی چو روز دل‌افسردگان زبون
تُرک فلک ز جیش شب از بس برید سرلب‌ریز شد ز خون شفق طشت آب‌گون
گفتی ز هم گسیخته آشوب رست‌خیزشیرازۀ صحیفۀ اوراق کاف و نون
آسیمه‌سر نمود رخ از پردهٔ شفقخور، چون سر بریدهٔ یحیی ز طشت خون
لیلای شب، دریده‌گریبان، بریده‌موبگرفت راه بادیه ز این خرگه نگون
دست فلک نمود گریبان صبح چاکبارید از ستاره به بر اشک لاله‌گون
افتاد شور و غلغله در طاق نه رواقچون آفتاب دین قدم از خیمه زد برون
گردون به کف ز پردهٔ نیلی علم گرفتروح الامین رکاب شه جم‌خدم گرفت
شد آفتاب دین چو روان سوی رزم‌گاهاز دود آه پردگیان شد جهان سیاه
در خون و خاک خفته همه یاوران قومو از خیل اشک و آه ز پی یک جهان سپاه
سرگشته بانوان سراپردهٔ عفافزد حلقه گرد او همه چون هاله گرد ماه
آن سرزنان به ناله که شد حال ما زبونوین موکنان به گریه که شد روز ما تباه
پس با دل شکسته جگرگوشهٔ بتولاز دل کشید ناله و افغان که یا اخاه
لختی عنان بدار که گردم به دور تووز پات ز آب دیده نشانم غبار راه
من یک تن غریبم و دشتی پر از هراسوین پرشکستگان ستم‌دیده بی‌پناه
گفتم تو درد من به نگاهی دوا کنیرفتی و ماند در دلم آن حسرت نگاه
چون شاه تشنه داد تسلی بر اهل بیتبرتافت سوی لشکر عدوان سر کمیت
اِستاد در برابر آن لشکر عبوسچون شاه نیم‌روز بر آن اشهب شموس
گفت ای گروه؛ هین؛ منم آن نور حق کز اوتابیده بر سَجَنجَل صبح ازل عکوس
بر درگه جلال من ارواح انبیابنهاد بر سجود سر از بهر خاک‌بوس
مرسل منم به آدم و آدم مرا رسولسایِس منم به عالم و عالم مرا مَسوس
سلطان چرخ را که مدار جهان بر او ستمن داده‌ام جلوس بر این تخت آبنوس
در عرصه‌گاه کین که ز برق شهاب تیردیو فلک گزد ز تحیر لب فسوس
گردد ز خون بسیط زمین معدن عقیقگیرد ز گرد روی هوا رنگ سندروس
افتد ز بیم لرزه بر ارکان کن فکانآرم چو حیدرانه بر اورنگ زین جلوس
بر خاک پای توسن گردون‌مسیر منناکرده تیغ راست سجود آورد رئوس
لیکن نموده شوق لقای حریم دوستسیرم ز زندگانی این دهر چاپلوس
نی طالب حجازم و نی مایل عراقنی در هوای شامم و نی در خیال توس
تسلیم حکم عهد ازل را چه احتیاجغوغای عام و جنبش لشکر، غریو کوس
در کار عشق حاجت تیر و خدنگ نیستآن جا که دوست جان طلبد جای جنگ نیست
لختی نمود با سپه کینه ز این خطابجز تیر جان‌شکار ندادش کسی جواب
از غنچه‌های زخم تن نازنین اوآراست گلشنی فلک، اما نداد آب
بالله که جز دهان نبی آب‌خور نداشتگردون گلی که چید ز بستان بوتراب
چون پر گشود در تن او تیر جان‌شکاربا مرغ جان نمود به صد ذوق دل خطاب
پیک پیام دوست به در حلقه می‌زندای جان بر لب آمده لختی بِدَرشتاب
چون تیر کین عنان قرارش ز کف ربودکرد از سمند بادیه‌پیما تهی رکاب
آمد ندا ز پردهٔ غیبش به گوش جانکای داده آب، نخل بلا را ز خونِ ناب
مقصود ما ز خلق جهان جلوۀ تو بودبعد از تو خاک بر سر این عالم خراب
گر سفلگان به بستر خون داد جای توخوش باش و غم مخور که منم خون‌بهای تو
تیری که بر دل شه گل‌گون‌قبا رسیداندر نجف به مرقد شیر خدا رسید
چون در نجف ز سینۀ شیر خدا گذشتاندر مدینه بر جگر مصطفی رسید
ز آن پس که پردهٔ جگر مصطفی دریدداند خدا که چون شد؛ از آن پس کجا رسید
هر ناوک بلا که فلک در کمان نهادپر بست و بر هدف همه در کربلا رسید
یک‌باره از فلاخن آن دشت کینه خاستآن سنگ‌های طعنه که بر انبیا رسید
با خیل عاشقان چو در آن دشت پا نهادقربانی خلیل به کوه منا رسید
آراست گلشنی ز جوانان گل‌عذارآبش نداده باد خزان از قفا رسید
از تشنگی ز پا چو در آمد، به سر دویدچون بر وفای عهد الستش ندا رسید
از پشت زین قدم چو به روی زمین نهادافتاد و سر به سجدهٔ جان‌آفرین نهاد
گفت ای حبیب دادگر؛ ای کردگار منامروز بود در همه عمر انتظار من
این خنجر کشیده و این حنجر حسینسر کاو نه بهر تو ست، نیاید به کار من
گو تارهای طرهٔ اکبر به باد روتا یاد تو ست مونس شب‌های تار من
گو بر سر عروس شهادت نثار شودُری که بود پرورشش در کنار من
خضر ار ز جوی شیر چشید آب زندگیخون است آب زندگیِ جویبار من
عیسی اگر ز دار بلا زنده برد جاناین نقد جان به دست، سر نیزه دار من
در گلشن جنان به خلیل ای صبا بگوبگذر به کربلا و ببین لاله‌زار من
در خاک و خون به جای ذبیح منای خویشبین نوجوان سروقد و گل‌عذار من
پس دختر عقیلۀ ناموس کردگارنالان ز خیمه تاخت به میدان کارزار
کای رایت هدی؛ تو چرا سرنگون شدی؟در موج خون چگونه فتادی و چون شدی؟
ای دست حق که علت ایجاد عالمیعلت چه شد که در کف دونان زبون شدی؟
امروز در ممالک جان، دست دست تو ستالله چگونه دست‌خوش خصم دون شدی؟
کاش آن زمان که خصم به روی تو بست آباین خاک‌دان غم همه دریای خون شدی
ای چرخ کج‌مدار؛ کمانت شکسته بادز این تیرها که بر تن او ره‌نمون شدی
آن سینه‌ای که پردهٔ اسرار غیب بودای تیر؛ چون تو محرم راز درون شدی؟
گشتی به کام دشمن و کُشتی به خیره، دوستای گردش فلک؛ تو چرا واژگون شدی؟
ای خور؛ چو شد به نیزه سر شاه مشرقینشرمت نشد که باز ز مشرق برون شدی؟
ای چرخ سفله؛ داد از این دور واژگونعرش خدای ذوالمنن و پای شمر دون؟
چون شاهِ تشنه ظلمت ناسوت کرد طیبر آب زندگانی جاوید برد پی
در راه حق فنا به بقا کرد اختیارتا گشت وجه باقی حق بعد کلّ شیئ
زد پا به هر چه جز وی و سر داد و شد روانتا کوی دوست بر اثر کشتگان حی
چون گشت جلوه‌گر سر او بر سر سنانشد پرنوای زمزمهٔ طور نای و نی
شور از عراق گشت بلند آن چنان که بردکافردلان ز یاد تمنای ملک ری
پاشید آن قلادۀ دُرهای شاهواراز هم چو برگ‌های خزان از سموم دی
گفتی رها نمود ز کف دختران نعشاز انقلاب دور فلک دامن جُدی
آن یک نهاد رو سوی میدان که یا اباو آن یک کشید در حرم افغان که یا اُخی
رفتی و یافت بی تو به ما روزگار دستای دستِ دادِ حق؛ ز گریبان برآر دست
آه از دمی که از ستم چرخ کج‌مدارآتش گرفت خیمه و بر باد شد دیار
بانگ رحیل غلغله در کاروان فکندشد بانوان پردۀ عصمت شترسوار
خور شد فرو به مغرب و تابنده‌اخترانبستند بار شام، قطار از پی قطار
غارتگران کوفه ز شاهنشه حجازنگذاشتند دُر یتیمی به گنج‌بار
گردون به دُرنثاری بزم خدیو شامعقدی به رشته بست ز دُرهای شاهوار
گنجینه‌های گوهر یک‌دانه شد نهاناز حلقه‌های سلسله در آهنین‌حصار
آمد به لرزه عرش ز فریاد اهل بیتدر قتل‌گه چو قافلهٔ غم فکند بار
ناگه فتاده دید جگرگوشهٔ رسولنعشی به خون تپیده به میدان کارزار
پس دست حسرت آن شرف دودۀ بتولبر سر نهاده گفت جزاک الله ای رسول
این گوهر به خون شده غلتان حسین تو ستو این کشتی شکسته ز توفان حسین تو ست
این یوسفی که بر تن خود کرده پیرهناز تار زلف‌های پریشان حسین تو ست
این از غبار تیرۀ هامون نهفته رودر پرده آفتاب درخشان حسین تو ست
این خضر تشنه‌کام که سرچشمهٔ حیاتبدرود کرده با لب عطشان حسین تو ست
این پیکری که کرده نسیمش کفن به براز پرنیان ریگ بیابان حسین تو ست
این لالۀ شگفته که زهرا ز داغ اوچون گل نموده چاک گریبان حسین تو ست
این شمع کشته از اثر تند باد جورکش بی‌چراغ مانده شبستان حسین تو ست
این شاه‌باز اوج سعادت که کرده بازشه‌پر به سوی عرش ز پیکان حسین تو ست
آن گه ز جور دور فلک با دل غمینرو در بقیع کرد که ای مام بی‌قرین
داد آسمان به باد ستم خانمان منتا از کدام بادیه پرسی نشان من
دور از تو از تطاول گل‌چین روزگارشد آشیان زاغ و زغن گلستان من
گردون به انتقام قتیلان روز بدرنگذاشت یک ستاره به هفت آسمان من
زد آتشی به پردۀ ناموس من فلککآید هنوز دود وی از استخوان من
بی‌خود در این چمن نکشم ناله‌های زارآن طایرم که سوخت فلک آشیان من
آن سروقامتی که تو دیدی ز غم خمیددیدی که چون کشید غم آخر کمان من
رفت آن که بود بر سرم آن سایهٔ همایشد دست خاک‌بیز کنون سایبان من
گفتم ز صد یکی به تو از حال کوفه؛ باشکز بارگاه شام برآید فغان من
پس رو به سوی پیکر آن محتشم گرفتگفت این حدیث، طاقت اهل حرم گرفت
اندر جهان عیان شده غوغای رست‌خیزای قامت تو شور قیامت؛ به پای خیز
زینب برت بضاعت مزجاه جان به کفآورده با ترانۀ یا ایها العزیز
هر کس به مقصدی ره صحرا گرفته پیشمن روی در تو و دگران روی در حجیز
بگشا ز خواب دیده و بنگر که از عراقچونم به شام می‌برد این قوم بی‌تمیز
محمل شکسته؛ ناله حُدی؛ ساربان سنانره بی‌کران و بند گران؛ ناقه بی‌جهیز
خرگاه، دودِ آه و نقابم، غبار راهچتر، آستین و معجر سر، دست خاک‌بیز
گاهم ز طعن نیزه به زانو سر حجابگاهم ز تازیانه به سر، دست احتریز
یک کارزار، دشمن و من، یک تن غریبتو، خفته خوش به بستر و این دشت، فتنه‌خیز
گفتم دوصد حدیث و ندادی مرا جوابمعذوری ای ز تیر جفا خسته؛ خوش بخواب
ای چرخ سفله؛ تیر تو را صید کم نبودگیرم عزیز فاطمه صید حرم نبود
حلقی که بوسه‌گاه نبی بود روز و شبجای سنان و خنجر اهل ستم نبود
انگشت او به خیره بریدی پی نگیندیوی سزای سلطنت ملک جم نبود
کی هیچ سفله بست به مهمانِ خوانده آب؟گیرم تو را سجیهٔ اهل کرم نبود
داغ غمی کز او جگر کوه آب شدبیمار را تحمل آن داغ غم نبود
پای سریر، زادهٔ هند و سر حسیندر کیش کفر، سفله چنین محترم نبود
ای زادهٔ زیاد که دین از تو شد به بادآن خیمه‌های سوخته بیت‌الصنم نبود
آتش به پردۀ حرم کبریا زدیدستت بریده باد؛ نشان بر خطا زدی
ز این غم که آه اهل زمین ز آسمان گذشتبا عترت رسول ندانم چه سان گذشت
نمرود ناوکی که سوی آسمان گشاددر سینۀ سلیل خلیل از نشان گذشت
در حیرتم که آب چرا خون نشد چو نیلز آن تشنه‌ای که بر لب آب روان گذشت
آورد خنجر آب زلالش، ولی دریغکآب از گلو نرفته فرو، از جهان گذشت
شد آسمان ز کرده پشیمان در این عمللیک آن زمان که تیر خطا از کمان گذشت
الله چه شعله بود که انگیخت آسمانکز وی کبوتران حرم ز آشیان گذشت
در موقفی که عرض صواب و خطا کنندکاری نکرده چرخ که از وی توان گذشت
خاموش نیّرا که زبان سوخت خامه راخون شد مداد و قصه ز شرح بیان گذشت
فیروز بخت من نهد ار سرخط قبولبر دفتر چکامهٔ من بضعهٔ رسول
چون تیر عشق جا به کمان بلا کنداول نشست بر دل اهل ولا کند
در حیرتند خیره‌سران از چه عشق دوستاحباب را به بند بلا مبتلا کند
بیگانه را تحمل بار نیاز نیستمعشوق ناز خود همه بر آشنا کند
تن‌پرور از کجا و تمنای وصل دوستدردی ندارد او که طبیبش دوا کند
آن را که نیست شور حسینی به سر ز عشقبا دوست کی معاملهٔ کربلا کند
یک‌باره پشت پا به سر ماسوا زندتا ز آن میان از این همه خود را سوا کند
آری کسی که کشتهٔ او این بود، سزا ستخود را اگر به کشتهٔ خود خون‌بها کند
بالله اگر نبود خدا خون‌بهای اوعالم نبود در خور نعلین پای او
عنقای قاف را هوس آشیانه بودغوغای نینوا همه در ره بهانه بود
جایی که خورده بود می، آن جا نهاد سردردی‌کشی که مست شراب شبانه بود
یک‌باره سوخت ز آتش غیرت هوای عشقموهوم‌پرده‌ای اگر اندر میانه بود
در یک طبق به جلوهٔ جانان نثار کردهر در شاهوار کش اندر خزانه بود
نامد به جز نوای حسینی به پرده راستروزی که در حریم الست این ترانه بود
بالله که جا نداشت به جز نی نشان در اوآن سینه‌ای که تیر بلا را نشانه بود
کوری نظاره کن که شکستند کوفیانآیینه‌ای که مظهر حسن یگانه بود
نی؛ نی؛ که وجه باقی حق را هلاک نیستصورت به‌جا ست؛ آینه گر رفت، باک نیست
ای خرگه عزای تو این طارم کبودلب‌ریز خون ز داغ تو پیمانهٔ وجود
و ای هر ستاره قطرهٔ خونی که عِلویاندر ماتم تو ریخته از دیدگان فرود
گریه است بر تو هر چه نوازنده را نوا ستناله است بی تو هر چه سراینده را سرود
تنها نه خاکیان به عزای تو اشک‌ریزماتم‌سرا ست بهر تو از غیب تا شهود
از خون کشتگان تو صحرای ماریهباغی و سنبلش همه گیسوی مشک‌سود
کی بر سنان تلاوت قرآن کند سری؟بیدارِ ملک کهف تویی، دیگران رقود
نَشگِفت اگر برند تو را سجده سرورانای داده سر به طاعت معبود در سجود
پایان سیر بندگی آمد سجود توبرگیر سر که او همه خود شد وجود تو
ثاراللهی که سرّ انا الحق نشان دهددنیا نگر که در دل خونش مکان دهد
و آن سر که سرّ نقطهٔ طغرای بسمل استکورانه جاش بر سر میم سنان دهد
عیسی‌دمی که جسم جهان را حیات از او ستالله چه سان روا ست که لب‌تشنه جان دهد؟
چرخ دنی نگر که پی قتل یک تنیهرچ آیدش به دست، به تیر و کمان دهد
نفس اللهی که هر زمن او را به کوی وصلهاتف ندای ارجعی از لامکان دهد
ای چرخ سفله؛ باش که بهر لقای دوستتاج و نگین به دشمن دین رایگان دهد
آن طایری که ذروهٔ لاهوت جای اوستکی دل بر آشیانهٔ این خاک‌دان دهد؟
مقتول عشق فارغ از این تیره گل‌خن استکان شاه‌باز را به دل شه نشیمن است
دانی چه روز دختر زهرا اسیر شد؟روزی که طرح بیعت منّا امیر شد
واحسرتا که ماهی بحر محیط غیبنمرود کفر را هدف نوک تیر شد
باد اجل بساط سلیمان فرونوشتدیو شریر وارث تاج و سریر شد
مولود شیرخوارۀ حجر بتول راپیکان تیر حرمله پستان شیر شد
از دور خویش سیر نشد تا نه چرخ پیراز خون حنجر شه لب‌تشنه سیر شد
در حیرتم که شیر خدا چون به خاک خفت؟آن دم که آهوان حرم دستگیر شد
زنجیر کین و گردن سجاد؟ ای عجبروباه چرخ بین که چه سان شیرگیر شد
تغییری ای سپهر؛ که بس واژگونه‌ایشور قیامت از حرکاتت نمونه‌ای
ای در غم تو ارض و سما خون گریستهماهی در آب و وحش به هامون گریسته
و ای روز و شب به یاد لبت چشم روزگارنیل و فرات و دجله و جیحون گریسته
از تابش سرت به سنان چشم آفتاباشک شفق به دامن گردون گریسته
در آسمان ز دود خیام عفاف توچشم مسیح اشک جگرگون گریسته
با درد اشتیاق تو در وادی جنونلیلی بهانه کرده و مجنون گریسته
تنها نه چشم دوست به حال تو اشک‌بارخنجربه‌دست قاتل تو خون گریسته
آدم پی عزای تو از روضۀ بهشتخرگاه درد و غم زده بیرون گریسته
گر از ازل تو را سر این داستان نبوداندر جهان ز آدم و حوا نشان نبود
بی شاه دین چه روز جهان خراب را؟ای آسمان؛ دریچه ببند آفتاب را
جلباب نیل‌گون شب از هم گشای بازیک‌سر سیاه‌پوش کن این نه قباب را
اشک شفق ز دیدۀ آفاق کن رواندر خون کش این سراچهٔ پر انقلاب را
نی؛ نی؛ کز این پس ار همه خون بارد آسمانبی‌حاصل است خوردن مستسقی آب را
آب از برای حلق شه تشنه‌کام بودچون رفت، گو به لاوه نریزد سحاب را
خور گو دگر ز پردهٔ شب برمیار سرکه افکند زینب از رخ چون مه نقاب را
ای کاش بوالبشر نکشیدی سر از ترابز این آتشی که سوخت دل بوتراب را
تنها نه ز این قضیه دل بوتراب سوختموسی در آتش غم و یونس در آب سوخت
قتل شهید عشق نه کار خدنگ بوددنیا برای شاه جهان‌دار تنگ بود
عصفور هر چه باد، هم‌آورد باز نیستشه‌باز را ز پنجهٔ عصفور ننگ بود
آیینه خود ز تاب تجلی به هم شکستگیرم که خصم را دل پرکینه سنگ بود
نیرو از او گرفت بر او آخت تیغ کینقومی که با خدای مهیای جنگ بود
عهد الست اگر نگرفتی عنان اوشهد بقا به کام مخالف شرنگ بود
از عشق پرس حالت جان‌بازی حسینپای براق عقل در این عرصه لنگ بود
احمد اگر به ذروه قوسین عروج کردمعراج شاه تشنه به سوی خدنگ بود
از تیر کین چو کرد تهی شاه دین رکابآمد فرا به گوش وی از پرده این خطاب
که ای شه‌سوار بادیهٔ ابتلای ماباز آ که ز آن تو ست حریم لقای ما
معراج عشق را شب اسرا ست؛ هین برانخوش خوش براق شوق به خلوت‌سرای ما
تو از برای مایی و ما از برای توعهدی ست این فنای تو را با بقای ما
دادی سری ز شوق و خریدی لقای دوستهرگز زیان نبرد کس از خون‌بهای ما
جانبازیت حجاب دوبینی به هم دریددر جلوه‌گاه حسن تویی خود به جای ما
باز آ که چشم ما ز ازل بر قدوم تو ستخود خاک‌روب راه تو بود انبیای ما
هین ز آن تو ست تاج ربوبیت از ازلگر رفت بر سنان سرت اندر هوای ما
گر ز آتش عطش جگرت سوخت غم مخوراز تو ست آب رحمت بی‌منتهای ما
و ار سفله‌ای بُرَد ز تو دستی مشو ملولبا شه‌پر خدنگ بپرّد همای ما
گسترده‌ایم بال ملایک به جای فرشکآزار بر تنت نکند کربلای ما
دلگیر گو مباد خلیل از فدای دوستکافی ست اکبر تو ذبیح منای ما
کو نوح؟ گو به دشت بلا آی و باز بینکشتی‌شکستگان محیط بلای ما
موسی ز کوه طور شنید ار جواب «لن»گو باز شو به جلوه‌گه نینوای ما
گر زنده جان ببُرد ز دار بلا مسیحگو دار کربلا نگر و مبتلای ما
منسوخ کرد ذکر اوایل حدیث توای داده تن ز عهد ازل بر قضای ما
زینب چو دید پیکر آن شه به روی خاکاز دل کشید ناله به صد درد سوزناک
که ای خفته خوش به بستر خون؛ دیده باز کناحوال ما ببین و سپس خواب ناز کن
ای وارث سریر امامت؛ به پای خیزبر کشتگان بی‌کفن خود نماز کن
طفلان خود به ورطهٔ بحر بلا نگردستی به دستگیری ایشان دراز کن
بس دردها ست در دلم از دست روزگاردستی به گردنم کن و گوشم به راز کن
سیرم ز زندگانی دنیا؛ یکی مرالب بر گلو رسان و ز جان بی‌نیاز کن
برخیز صبح شام شد ای میر کاروانما را سوار بر شتر بی‌جهاز کن
یا دست ما بگیر و از این دشت پرهراسبار دگر روانه به سوی حجاز کن
پس چشمه‌سار دیده پر از خون ناب کردبا چرخ کج‌مدار به زاری خطاب کرد
که ای چرخ سفله؛ داد از این سرگرانیاکردی عزیز فاطمه خوار و ندانیا
خوش در جهان به کام رسید از تو اهل بیتتا حشر در جهان نکنی کامرانیا
این کی کجا رواست که دونان دهر رادر کاخ زر به مسند عزت نشانیا؟
قومی که پاس عزتشان داشت ذوالجلالتا شامشان به قید اسیری کشانیا
بستی به قید بازوی سجاد و هیچ رحمنامد تو را بر آن تن و آن ناتوانیا
کشتی به زاری اصغر و هیچت نسوخت دلز آن شمع روی دل‌کش و آن گل‌فشانیا
از پا فکندی اکبر و می‌نامدت دریغای چرخ پیر؛ از آن قد و آن نوجوانیا
سودی به حلق خسرو دین تیغ، هیچ شرمنامد تو را از آن نگه خسروانیا
هرگز نکرده بود کس ای دهر سفله‌طبعبر میهمان خویش چنین میزبانیا
آتش شو ای درون و بسوزان زبان منای خاک بر سر من و این داستان من