شمارهٔ ۷۴
اگر بلبل به دل داغی ز جور باغبان دارددر آتش من که با من نوگل من سرگران دارد
بیابانی است بیپایان من آن سرگشته آهوییکه هر سو رو کند صیاد تیری در کمان دارد
که این حال عجب یا رب نهان با محتسب گویدکه شوخی دل ز من برده است و روی از من نهان دارد
ز لبخندی مرا از گریه دامن پر گهر کردیمگر لعل لبت خاصیت شه گوهران دارد
به امّید گهر خود را به دریا میزدی ای دلنگفتم زین هوس بگذر که دریا بیم جان دارد
ز گلبانگ عراقی آتشم در پرده زن مطربکه مرغ جان ملال از خاک آذربایجان دارد
به هر گامی هزاران دل به پای ناقه میغلتدکدامین دلستان یا رب در این محمل مکان دارد
صبا آهسته بگذر زان معنبر زلف خم در خمهزاران طایر پر بسته در وی آشیان دارد