شمارهٔ ۶۰
مهل آن روی که از پرده پدیدار آیدترسم از چشم بد خلق به آزار آید
دام بر چین که دگر نیست دلی در همه شهرکه نه بر حلقۀ زلف تو گرفتار آید
ز برِ خویش مَرانم که مگس از سرِ قندنرود، ور برود نیز دگربار آید
قامتت کرد قیامی و قیامت برخواستچه شود، آه ندانم که به رفتار آید
عقد بر جبهه میفکن که طبیبان نکندرو ترش چون به سرِ بسترِ بیمار آید
علم الله، نبرد نام سلامت به زبانخستهای را که ز در چون تو پرستار آید
ای دل غمزده خوابی که شب از نیمه گذشت؟وقت آنست که همسایه به زنهار آید
ای طبیب از سر نیرّ به سلامت بگذرکآتش اندر تو نگیرد چو به گفتار آید