گنج

شمارهٔ ۱۴۴

۲۲ بیت
من خود مجرّد از همه نام و نشانمیبر هر صفت که عشق تو گفت آنچنانمی
در گوشۀ فراق تو پیر شکسته امآندم که بوی وصل تو آید جوانمی
گاهی ز تاب قهر تو درویش نینواگاهی ز تاج مهر تو شاه جهانمی
گاه از جنون ز هلهلۀ کودکان برقصگه در خرد ارسطوی روشن روانمی
گاهی بجستجوی تو دربان مسجدمگاهی سبوکش ره دیر مغانمی
گاهی ز درد گریان چون ابر ؟؟گاهی ز درد خندان چون گلستانمی
کوته کنم حدیث چو مومی بر آفتابهر چه اقتضای عشق تو باشد همانمی
مشکن رقیب بال و پر من ز سبک جورعمریست پروریدۀ این آشیانمی
بشکست اگر مرا دل از آن لعل دلقریبشادم که دلشکستۀ آن دلستانمی
زهد دراز رفته زیادم که سالهاستدر کشمکش ز طرۀ شیر فشانمی
خیل خیال اوست که بر چشم من رودیا مست بیخودم که ز خود در گمانمی
دوشم ز لطف بندۀ خود خواند من زوجدنی بر زمینم و نی بر آسمانمی
مفکن مرا به پیچ و خم ایتار زلف دلدر حلقۀ تو رفته من اینها ندانمی
با من ز ظن مطلق و اصل عدم مخوانزاهد برو من آنچه تو خواهی نه آنمی
صوفی تو هم بمذهب تثلیث خود مرادعوت مکن که من نه ز بو لیمیانمی
من نی فقیه خشگم و نی صوفی ترمنی معتقد بحکمت یونانیانمی
پیر طریق من بجهان شاه اولیاستبا مهر او بری ز فلان و فلانمی
قشری و صوفی و متفلسف ندا نماهر چه او بروست من ز دل و جان برآنمی
لنگان همیروم ز پی کاروان دوستتا هر که دید گویدم از کاروانمی
ایشاه تا جور سگ خود خوان مرا که نیستیارای آنکه گویمت از دوستانمی
نیرّ مرا حقیر مبین بر طراز فرشکاندر فراز عرش ز سبّو حیانمی
لیک از و بال طالع چندی چو دانه‌ایدر زیر آشیانۀ هفت آسمانمی