گنج

شمارهٔ ۱۲۹

بر جو فلک ز شعلۀ آهم کرانه‌ایترسم فتد به خرمن ماهت زبانه‌ای
دارم بدل دو دست که آنچشم جانشکارجز من بتیر خویش نیاید نشانه‌ای
تنها نه من ز جور تو بیخانمان شدمنگذاشت آتش تو در این شهر خانه‌ای
بر بوی زلف خم بخمت با گلاب اشگچشمم کند ترا زمژه هر لحظه شانه‌ای
گویی بهانه ریزد خونم بمزد شستچشمت اگر بدست نیارد بهانه‌ای
آنروز داد مژدۀ ویرانگی مرابوم غمت که ساخت بدل آشیانه‌ای
هر سو که بنگرم همه تیریست بر کمانحیران دل رسیدۀ من در میانه‌ای
زاهد مرا بسبحۀ صد دانه پانه بستخال لبت کشید بدامم ز دانه‌ای
مطرب بر اهواره ز من بر به بزم شاهامشب از این چکامۀ نیرّ ترانه‌ای