بخش ۳۷ - واقعهٔ دیر و اسلام آوردن راهب
شامگه که عیسی چرخ کبودکرد بر سر طیلسان مشک سود
داد چرخ توسن معکوس سیرجای خاصان حرم در پای دیر
دیری اما در صفا بیت الحرامکعبه ای، در وی خلیلی را مقام
عاکف اندر وی یکی پیری صبیحچون به تخت طارُم چارُم، مسیح
راهبی، روشندلی، فرزانه ایمسجدی، در کسوت بتخانهٔ
کافری، روحش به ایمان ممتحنچون سروشی در لباس اهرمن
پارسائی در لباس اسقفیآب حیوانی به ظلمت مختفی
مهبط روح القدس ناقوس اواز سه خوانی سرگران ناموس او
غسل یحیی داده مکر و ریو رابسته با زنجیر آهن، دیو را
نور یزدانی عیان از روی اودر گریز اهریمن از مولوی او
ناگهان دستی ز غیب آمد پدیدبا مِداد خون و با کلک حدید
پس سه بیتی، بعد غیبت، در سه باربرنوشت از خون به دیوار حصار
کامتی که کشت فرزند بتولخواهد آیا شافعش بودن رسول؟
لا، یمین الله کسش نبود شفیعآنکه سر زد از وی این کار شنیع
فاش خصمی کرد با حکم کتابقاتلان آن سلیل مستطاب
کافران ماندند از او حیران همهوز شگفت انگشت بر دندان همه
کرد راهب سر برون از دیر دیدآتشی سوزان به نخل نی پدید
پس به تضمین گفت با یاران خویشآن سعادت پیشه پیر مهر کیش
آتشی می بینم ای یاران ز دورگرم می آید به چشمم نخل طور
شعله روئی خودنمائی می کندفاش دعوی خدائی می کند
فتنهٔ دل های آگاه است ایندعوی انی انا الله است این
یارب این فَیلوس خوش گفتار کیست؟شعلهٔروی و آتشین رخسار کیست؟
این سر یحیی به طشت خون فرودیا مسیحائی است بر دار یهود
یا نه خورشیدی است در برج سنانرفته نورش تا عنان آسمان
پیر روشن دل پس از روی شگفترو به سوی آن سیه بختان گرفت
گفت: الله این گرامی سر ز کیست؟رفته بر نوک سنان از بهر چیست؟
پاسخش دادند آن قوم جهولکز حسین بن علی سبط رسول
گفت: پور فاطمه؟ گفتند: هینگفت یا الله زهی قوم لعین
اَیمنُ الله! عیسی ار فرزند داشتامتان بر روی چشمش می گذاشت
ای بدا امت که دین درباختیدتیغ بر روی خداوند آختید
داد با آن کور چشمان پلیددِرهمی معدود و آن سر را خرید
شد چو در دیر آن سر تابنده چشمگنج گوهر شد نهان اندر طلسم
نی معاذ الله خطا رفت و قصورشد به مشکات آیهٔ الله نور
دیرگاه از وی سراپا نور شدچاه ظلمت جلوه گاه طور شد
دیرگاه هفتم نیلی قبابگفت با خود لیتنی کنت تراب
آمد از هاتف ندا در گوش ویکای مبارک طالع فرخنده پی
خوش همای دولت آوردی به شستشاد زی ای پیر راد و دین پرست
گشته همدم یوسفت آزاد زیسخت ارزانش خریدی شاد زی
خوش پذیرائی کن این مهمان زهعود سوز، عنبر بسای و گل بنه
کاین عزیز کردگار داور استناز پرورد رسول اطهر است
ذروۀ عرش است کمتر پایه اشخفته صد روح القدس در سایه اش
بود شور عشق پنهان در ستورشور این سر در جهان افکند شور
بوالبشر از شور این سر از بهشتسر بدین دیر خراب آباد هشت
آتش سودای این سر شد دلیلسوی قربانگه به هابیل قتیل
شدخلیل از شور او چون گرم شوقکرد هدی خود به قربانگاه سوق
شور این سر در ازل یعقوب راداد قسمت فرقت محبوب را
شور این سر یوسف دور از وطنکرد در غربت به زندان محن
شور این سر داد صبر ایوب راآن بلا و محنت دل کوب را
شور این سر برد موسی را به طوررب ارنی گوی با وجد حضور
چون مسیح از شور او سرشار شدبا هزاران شوق سوی دار شد
هر که را سودای عشقی در سر استشور عشق این سر بی پیکر است
حسن جانان را چو میل عشق شدشور این سر، عشق را سرمشق شد
پیر دیر آن سر گرفت اندر کنارکرد مروارید تر بر وی نثار
شست با کافور عنبر موی اوبا ادب بنهاد رو بر روی او
دید زان تابنده رو آن نیکبختآنچه در شب دید موسی از درخت
سر به بالا کرد کای شاه قدمحق عیسای مسیح پاک دم
حکم کن کاین سر گشاید لب به گفتسازدم آگاه از این سرّ نهفت
پس به گفتار آمد آن نطق فصیحهمچو در گهواره عیسای مسیح
گفت: برگو خواستار کیستی؟گفت: بالله فاش گو، تو کیستی؟
من برآنم که توئی دادار ربعیسی ابن و روح ناموس تو اَب
روح و عیسی از تو شد صاحب نظرای تو روح القدس و عیسی را پدر
گفت نی نی الحذر زین کیش بدرو فرو خوان قل هو الله احد
پاک یزدان لم یلد لم یولد استساحتش عاری از این قید و حد است
من ز روح و ابن و اَب آن سوترمکردگار لم یلد را مظهرم
هین منم آن طلعت دادار فردکه به عیسی جلوه در ساعیر کرد
عیسی مریم ز روحم یک دم استصد هزاران روح قدسم در کُم است
من حسین بن علی عالی امکه به ملک آفرینش والی ام
مادرم بنت شهنشاه حجیزصد هزاران مریمش کمتر کنیز
من شهید تیر و تیغ و خنجرمتشنه ببریدند اعدا حنجرم
من عشیق و بی نشان، منظور منتا چه ها آید به سر زین شور من
شور عشق آن شه مکتوم سیرگه به نیزه جویدم سر، گه به دیر
پیر دیر آن سِر، چو زان سَر، گوش کردروی جرم آلود جفت روش کرد
گفت الله ای شه پوزش پذیررحم کن بر حال این ترسای پیر
بر نگیرم رو ز روت ای ذوالمنمتا نگوئی که شفیع تو منم
گفت حاشا کی شود مقبول ربمعتکف در شرک روح و ابن و اب
چهره از لوث سه خوانی پاک کنجامۀ شبرنگ بر تن چاک کن
شوری از لا در دل آگاه زنواندرو خیمه ز الا الله زن
زان سپس در بزم خاصان نه قدمبرخور از تقدیس سلطان قِدَم
پیر با تلقین آن شاه وجودلب به تهلیل شهادت برگشود
مصطفی را با رسالت یاد کردزان سپس رو بر خدیو راد کرد
کای کلام ناطق رب غفورناسخ تورات و انجیل و زبور
باش زین پیر این شهادت را گواهروز محشر، پیش وُخشور اله
این بگفت و شاه را بدرود کردسر بداد وچهره اشک آلود کرد
نقش تربیع چلیپا زد بر آببر یکی پیوست، شد سوی شعاب
دیر ترسا کعبۀ مقصود شدوان زیان او سراپا سود شد
کی زیان بیند ز سودا ای عمیدآنکه دِرهم داد و یوسف را خرید
نی حنان الله از این گفتار خامای هزاران یوسفت کمتر غلام