گنج

بخش ۳۱ - ذکر اسیری اهل بیت عصمت و طهارت

بوستان لاله رویان حجیزشد ز تاراج خزان چون برگ ریز
کوفیان بستند بار قافلهبانوان را شد به گردون غلغله
شد سوار اشتران بی جهازپرده پوشان حریم عزّ و ناز
برقع آن ماهرویان حجیزاشک خون آلود و زلف مشک بیز
بهر بزم زادۀ هند زئیمعقدها بستند از درّ یتیم
شد به رهواره روان از باغ دینبارهای ارغوان و یاسمین
خواجۀ سجاد رخ چون ماه نوبند بر پا، بر هیون تندرو
حلقۀ زنجیر طوق گردنشگشته چون موئی ز بیماری تنش
جاهلان غرق تحیّر کای عجیبخاصه گان منظور عامه بی حجیب
بی حجابی بود خود عین حجابظلمت شب را ز روی آفتاب
آنکه خود مخفی است از فرط ظهورگو نه مستغنی است او را از ستور
پس کشیدند آن قطار درد و غمسوی قربانگه ز میقات حرم
دید آن گل چهرگان غم زدهگلشنی در کسوت ماتم کده
گلبنان در وی، ولی خشکیده برگچشم نرگس سرگران از خواب مرگ
لاله ها از داغ حسرت سرنگونزلف سنبل در خضاب اما ز خون
غنچه ها بشکفته در وی رنگ رنگاز نشان زخم دلدوز خدنگ
سرنگون از تیشۀ بیداد و کینهر طرف بالیده سروی نازنین
کرده نیلوفر به بر نیلی لباسیاسمین از سوگواری غرق یاس
بلبلانش وحش و طیرِ بحر و برجمله با شور حسینی نوحه گر
بس که خونخوار است خاک منظرشبوی خون آید ز گل های ترش
عندلیبان گلستان خلیلآمدند از آتش دل در عویل
آب چشم و آتش آه ضمیربر نهاد این رو به بالا، آن به زیر
زینب آن سرو گلستان بتولگفت نالان با دل تنگ و ملول
دارم اندر بر دلی از درد پرساربان آهسته تر میران شتر
ساربانا بار ناقه باز هلتا به جانان عرضه دارم حال دل
ساربانا هل ز محمل پرده امکاندرین وادی دلی گم کرده ام
ساربانا هین فرو خوابان ابلتا به شه نالم ز شمر سنگدل
ساربانا باز کش لختی عنانشکوه ها با شاه دارم از سنان
باش تا لیلی کند خاکی به سرساربانا بر سر نعش پسر
باش تا نالد سکینه با نفیربر پدر از سیلی شمر شریر
باز هل تا سیر گردد نو عروسدر کنار قاسم از دیدار و بوس
مه جبینان چون گسسته عقد درخود برافکندند از پشت شتر
حلقه ها از بهر ماتم ساختندشور محشر در جهان انداختند
گشت نالان بر سر هر نوگلیاز جگر هجران کشیده بلبلی
زینب آمد بر سر بالین شاهخاست محشر از قران مهر و ماه
تا نظر برد اندران پیکر به جهدآن همایون بانوی خورشید مهد
دید پیدا زخم های بی عدیدزخم خورده در میانه ناپدید
هر چه جستی مو به مو از وی نشانبود جای تیر و شمشیر و سنان
گفت کای جان نهان در پرده اماین توئی یا من نشان گم کرده ام
غرقه تن در خون نابت بینمیاین توئی؟ یا من به خوابت بینمی
این توئی چون لاله گلگونت سلبآب در دریا و ماهی تشنه لب
یا خطا رفت از نشان کوی توآنکه کردم رهنمونی سوی تو
این توئی ای نور چشم مصطفیکه سرت ببریده بینم از قفا
یا که شمعی رفته از بالین منبرده سوی چشم عالم بین من
سر زنان می گفت و می نالید زارهمچو ره گم کرده آهوی شکار
کز گلوی شاه باز آمد نداکاندرآ ای سرو باغ مرتضی
اندرآ کانجا که شه بود آمدیخوش به منزلگاه مقصود آمدی
اندرآ ای خواهر محزون منگیسوان آلوده کن از خون من
چون روی بر مرقد پاک رسولگو، شها، قربانی ات بادا قبول
از حسینت ارمغان آورده امارغوان از گلستان آورده ام
چون به گوش زینب آمد آن صداگفت کای جان ها تو را از جان فدا
سر بر آر از خواب و این غوغا نگرمحشری در کربلا برپا نگر
سر بر آر از خواب ای ایوب صبردختران خویش بین گریان چو ابر
سر بر آر از خواب بنگر سرنگونخرگهی کان بُد، تو را جای سکون
سر بر آر و بنگر ای میر حجازبانوان و اشتران بی جهاز
سر برآر از خواب، لختی سیر بینگردن بیمار در زنجیر بین
سر بر آر از خواب و بنگر معجرمچون به یغما برده دونان از سرم
سر بر آر ای قافله سالار منبست عشقت سوی کوفه بار من
من برم این همرهان تا نزد بابگر تو از رفتن ملولی خوش بخواب
خوش بخواب ای خستۀ تیر جفامن تو را خواهم به سر بردن وفا
چون توئی سهل است این آزارهازینب و زین پس سر بازارها
پس به زاری بضعهٔ پاک بتولکرد رو سوی مدینه کای رسول
بادت از یزدان بی همتا دروداین حسین توست تن در خون فرود
این حسین است از عطش خشگیده لببر تن از ریگ بیابانش سلب
این حسین توست کز تیغ جفاکوفیانش سر بریده از قفا
سر بر آر از خاک و بنگر ای نذیردخترانت در کف دونان اسیر
سر بر آر ای تاجدار سدره مهدبین چه کرد این امتان سست عهد
چشم از اجر رسالت دوختندخیمهٔ اهل مودّت سوختند
زینب غم پروری را کش ز ذوقبازوی زهرا به گردن بود طوق
روزگار از گردش خود سیر شدطوق بازو حلقۀ زنجیر شد
آن چنان نالید آن نسل کبارکه به حالش دشمنان گرئید زار
سر نبرده با نیا شرح گلهخاست بانگ الرحیل از قافله
کرد آن بانوی ستر و عزّ و جاهخیره با حسرت به روی شه نگاه
گفت کای مهر جهان افروز منشکوه بر لب ماند شب شد روز من
کوفیان بستند بار محملمرفتم اما ماند پیش تو دلم
صبح امید از فراقت شام شدکام وصل دوست، دشمن کام شد
داغ حسرت بر دل آشفته مانددردهای گفتنی ناگفته ماند
هین تو باش و وصل باب و مادرتمن بیابان گرد سودای سرت
راه شام و آه دود آسای منتا چه آرد بر سر این سودای من
گر خسان بارند بر سر آتشمچون به سر سودای تو دارم خوشم
گو همه ویرانه باشد منزلمهر کجا تو با منی من خوشدلم
کوفیان بستند بار کارواننینوائی ماند و شاه و ساربان