گنج

بخش ۳۰ - ذکر آوردن فضّه شیر را به قتلگاه

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۵۸ بیت
شد چو از باد مخالف سرنگونگشتی آل نبی در بحر خون
گفت سالار سپه فردا به گاهاسب باید تاختن بر جسم شاه
تا شود سوده تنش در زیر سمنام یوسف گردد اندر دهر گم
بانوان را این حدیث ناصوابزد نمک بر ریش دل های کباب
ماتمی از نو بر این غم داشتندناله بر چرخ اثیر افراشتند
پس برآمد نزد دخت فاطمهفضّه آن بیت الشرف را خادمه
گفت: کای شیر خدا را نور عینبضعۀ بنت رسول عالمین
چون سفینه بر سفینه برشکستدر جزیره دید شیری چیردست
گفت: شیرا مردمی کن از کرممن عتیق حضرت پیغمبرم
هین مرا کن سوی ساحل رهبریای ترا بر تند باران سروری
نام آن شه چون رسید او را به گوشچست جست و برگرفت او را به دوش
در زمان زان ورطه آوردش برونشد به سوی مقصد او را رهنمون
نک همان شیر اندر این وادی در استناصر ذریۀ پیغمبر است
رخصتم ده کارم آن ضرغام جنگتا کند بر روبهان این عرصه تنگ
دختر شیر خدا دادش جوازشد کنیزک سوی شیر شرزه باز
گفت کای شیران برت شیر علممن سفیر دخت شیر داورم
پیشت آوردم پیامی دل شکافای ز تو ثور فلک دزیده ناف
ز انقلاب دور گردون گشت چیرروبهان بر قتل شاه شیر گیر
یوسف آل نبی را در دمنخیل گرگان شست در خون پیرهن
بعد کشتن با تن صد پاره اشتاختن خواهند بر تن باره اش
جسمی از خون، سرخ، چون لعل بدخشسوده خواهد شد به زیر نعل رخش
سینۀ تابنده چون صبح دومشامیان خواهند خستن زیر سم
نسل جند ابرهه بیت خلیلکوفتن خواهند زیر پای پیل
سینه ای که بد نبی را بوسه گاهزیر پای باره خواهد شد تباه
آوخ آن آئینه غیب الغیوبکش بخواهد کرد کوران پای کوب
ای دریغ آن گنج علم من لدنکه بخواهد کند، دونانش ز بُن
وقت آن آمد که تازی با شتاببهر پاس آن خدیو مستطاب
زین سگان سفله خواهی داد ماکز بنی آدم نشد امداد ما
تا شب کافردلان آبستن استچاره جو که وقت چاره جستن است
مادران چار اخشیجان پیربهر امروزت همی دادند شیر
که شوی چون شیر این نیلی سپهرپاسبان طلعت تابنده مهر
چون پیام دخت شه بشنید شیرشد به گردون از نیستانش زئیر
شاه جویان سوی قربانگاه شدگشت هر سو تا به نزد شاه شد
دید عریان پیکری بر آفتابچون ستاره زخم بیرون از حساب
خاک بر سر کرد چون نی ناله کردگرد او، خود شعلهٔ جوّاله کرد
گفت: یا رب این حسین تشنه است؟کاین چنین مجروح تیر و دشنه است
یا سلیمانی است خفته بر سریرسایبانش شهپر مرغان تیر
یا بود آن یوسف دور از وطنخار و خس بر وی تنیده پیرهن
این همی می گفت و می گرئید زارهمچو ابر تیره از رعد بهار
چون ز پشت پشتۀ کوه سپیدشاخ آهوی فلک آمد پدید
خیل گرگان تاخت سوی رزمگاهتا کند آن پیکر عریان تباه
شیر غرّان ناله از دل بر کشیدپیکر صید حرم در بر کشید
بر گرفت آن تن به بر آن شیر غابآسمانی شد سپر بر آفتاب
نی سواران شد گریزان یکسرهچون حمیر از غرّش آن قسوره
رخ چو روبه زان غضنفر تافتندپیش سالار سپه بشتافتند
کآمده شیری در این هامون پدیدبهر پاس پیکر شاه شهید
گاو غبرا از نهیبش با قلقسر نهفته زیر این هفتم طبق
شیر گردون دل ز بیمش باختهسوی این کهسار نیلی تاخته
گفت: این فتنه است، فتنه خفته بهسرّ این کار نهان ناگفته به
تار وقّادی است در زیر رمادگر بکاوی شعله ور گردد زیاد
آل حیدر کی بود محتاج شیرعبرت از کار خدائی باز گیر
حق که مستغنی است از عون و مدددارد از افرشته جند بی عدد
کاین همه اسباب و آلات وی اندمظهر سرّ کمالات وی اند
این حجابات ار نباشد در میاندیده را از آفتاب آید زیان
شیر را نیرو ز شیر عرشی استکه امیر شیرهای فرشی است
کانکه دست خویش خواندستش خدابر نیاید بی وی از دستی صدا
ما همه شیران ولی شیر علمحمله مان از باد باشد دم بدم
حمله ها پیدا و ناپیداست بادجان فدای آنکه ناپیداست باد