بخش ۲۷ - ریختن لشگر به خیمه گاه قبل از شهادت
شد چو بی خود از رحیق عشق شاهتاخت لشگر زی حریم خیمه گاه
نالۀ مستورگان مستمندشد روان از خیمه بر چرخ بلند
خصم در غوغا و شه رفته ز هوشکآمد او را نالهٔ خواهر به گوش
کای امیر کاروان کربلاکوفیان بر غارت ما زد صلا
دیده بگشا سیل لشگر بین به دشتدستگیری کن که آب از سر گذشت
غنچه های بوستان بوترابرفت بر باد و گلستان شد خراب
شه چو بشنید این صدای جانگدازغیرت الله چشم حق بین کرد باز
بی محابا رو سوی لشگر نهادپای رفتارش نماند و سر نهاد
چون نشست از پا خدیو مستطابکرد با کافردلان روی عتاب
کای گروه کفر کیش و بد نهادگر شما را نیست بیمی از معاد
هین بیاد آرید از احساب خویشرسم احرار عرب گیرید پیش
خون من گر بر شما آمد مباحنیست این مشت عقایل را جناح
باز گردید ای گروه عهد سستهین فرو ریزید خون من نخست
شمر دون با خیل لشگر زان عتابکرد رو سوی خدیو مستطاب
شد فضای آسمان نیلی ز گردکس نشد واقف که او با شه چه کرد
کاخ گردون را چو خون از سر گذشتفاش شد که خنجر از حنجر گذشت
علویان در ذروۀ عرش برینجمله زد تاج تقرب بر زمین
خرگه چار امهات آمد به یادلرزه بر اندام هفت آبا فتاد
از فلک بر سر زنان روح الامینبر زمین آمد بصد شور و حنین
گاه بر چپ می دوید و گه به راستکای گروه این نور چشم مصطفی است
ایستاده بر سر اینک جدّ اوچشم حسرت بر نهال قدّ او
ترسم از آهی جهان بر هم زندآتش اندر مزرع آدم زند
ای ذبیح عشق، ای زاد خلیلای فدایت صد هزاران جبرئیل
بی تو فرگاه نبوت شد به بادخاک عالم بر سر جبریل باد
بضعهٔ زهرا به صد فریاد و آهپا برهنه تاخت سوی حربگاه
دید جسمی در میان خون نگونقاتلان آورده بر وی روزخون
غیرت الله نالۀ چون رعد کردبا تعنت رو به پور سعد کرد
کای عجب در زیر خنجر خفته شاهتو ستاده می کنی بر وی نگاه
زان سپس با لشگر کین با عتابکرد آن بانوی باغیرت خطاب
کاین حسین است ای گروه بی وفاوارث حیدر، سلیل مصطفی
خون او خون خداوند ودودگر نبود آن خون خداوندی نبود
نیست مانا این سیه بخت اُمّتانیک مسلمانی در این کافرستان
چون صدای آشنا بشنید شاهکرد با حسرت سوی خواهر نگاه
گفت جانا سوی خیمه باز گردتیغ می بارد در این دشت نبرد
سوی خیمه باز گرد ای خواهرمتا نبینی زیر خنجر حنجرم
باز گرد ای خواهر غمگین منکه نشسته مرگ بر بالین من
باز گرد ای مونس غم پرورمتا نبینی بر سنان رفتن سرم
این مدینه نیست دشت کربلاستعشق را هنگام طوفان بلاست
رو به خیمه برگ و ساز شام کنبرگ و ساز ازدحام عام کن
بانوان را کن بدور خویش جمعهمچو پروانه همی بر گرد شمع
یاد آر آن روزهای دلفروزاشک بر دامن بریز و خوش بسوز
دخت زهرا چون به خیمه بازگشتدر فغان با بانوان دمساز گشت
آنچه دور چرخ کژرو خواست، شدشاه دین را سر به نیزه راست شد
بانگ تکبیری از آن سر شد بلندغلغله بر گنبد خضرا فکند
شد بلند از نیزه چون تکبیر اوشد همه کافردلان تکبیر گو
آری آن کو بود از او گویا مسیحاوست خود در پرده گویای فصیح
او اگر گوید جهان گویا شوداو اگر پوید جهان پویا شود
داند آن کِش بینشی در منظر استکه نوای این سر نی ز آن سر است