گنج

بخش ۲۶ - آمدن جوان نصرانی به قتل آن حضرت

کرد پور سعد ترسائی جوانبهر قتل آن امیر دین روان
شد چو نزدیک آن جوانبخت صبیحدید کاندر مهد خون خفته مسیح
در شگفتی ماند از آن سرّ عجابکاین به بیداریست یارب یا به خواب
رستخیز است این که از چرخ برینآمده روح الله اینک بر زمین
یا که روح القدس اعظم جلوه گرگشته بر مریم به تمثال بشر
یا بود این کشته یحیی کش ز طشتخون روان گردیده بر دامان دشت
یا درخت موسی است این شعله روکآیدش صوت انا الله از گلو
او همه بر روی شه غرق نگاهکش ندا آمد به گوش جان ز شاه
کاندرآ که خوش به هنجار آمدیگرچه با تمثال و زنّار آمدی
بشکن این تمثال و این زنّار راچند در آئینه جوئی یار را
دارد اینک در حریم کعبه سیرآنچه در آئینه می جستی به دیر
گر فشانم دست عیسی آفرینصد مسیحا ریزدم از آستین
تو ز سرّ وحدت اندر پرده ایزنده یک روح است باقی مرده ای
شد فراموشت مگر آن خوب دوشکه بگفتت عیسی مریم به گوش
چون شود فردا نسازی زینهارهین مرا نزد محمد شرمسار
گفت: شاها کیستی؟ بر گوی فاشتا بسوزم گرد شمعت چون فراش
نک تو عیسی من حواری تو امجان به کف از بهر یاری توام
تو چنین که پاک و روحانیستیگر مسیحا نیستی پس کیستی؟
گفت من مصباح نور سرمدمزادهٔ حیدر، سلیل احمدم
در نوامیس نصاری و یهودنام جدم فرقلیط و مود و مود
ایلیا و شنطیا باب من استنام من هوشین، شقیقم هاشن است
خورده پیش از هستی چار اسطقسآب حیوان از لبم روح القدس
از دم من گفت عیسی در جوابانی عبدالله آتانی الکتاب
من به دیهیم ربوبیّت شهمعیسی عبد و من ابو عبداللّهم
غسل عیسی گر ز نهر اردن استغسل تعمید من از خون من است
او ز دار ار شد به چارم آسمانمن به معراج سنان دارم مکان
من فرستادم بدو انجیل راتا شود هادی بنی اسریل را
گر نبودی حکم تسلیم قضاکشتگان را تنگ بودی این فضا
گر نبودی عهد سلطان الستبُد یکی باقی و هالک هر چه هست
زین حدیث طرفه آن فرخ نژادبی محابا سر به پای شه نهاد
کرد روح الله اعظم دیده ورمرغ عیسی را به اعجاز نظر
ننگ تثلیث از رخ ناموس شستبر یکی پیوست از باقی گسست
عشق در بتخانه طرح کعبه ریختدست غیرت رشتهٔ مریم گسیخت
زد به آب توبه شکل دار راکرد سبحه، رشتهٔ زنّار را
گفت: کای شاهنشه اقلیم عشقای سزای افسر و دیهیم عشق
از چه باشد پیکرت در خون غریقگفت: معشوق این چنین خواهد عشیق
گفت: جسمت پر ز پیکان از چه روست؟گفت: پرهای پریدن سوی اوست
گفت: با این سطوت شیر اوژنتدر شگفتم زین همه زخم تنت
گفت این زخمان بیرون از شمارچشم خون باریست اندر هجر یار
شد چو آن ترسا جوان آگه ز رازلب به تهلیل شهادت کرد باز
کرد شاهش از شراب عشق مستشد به سوی حربگه خنجر بدست
داد مردی داد و جان بدرود کردروح عیسی را ز خود خوشنود کرد