شمارهٔ ۲
ای بی خبر از حقیقت خویش!از غصه بیش و کم دلت ریش
دیوت زده راه و کرده عریاناز کسوت عقل و دین و ایمان
در چنبر دیو کرده گردنمستغرق ما و غره من
مغرور حیات پنج روزهچون گوشه نشین به زهد و روزه
بر طول امل نهاده بنیادسرمایه عمر داده بر باد
با دیو قرین و از خدا دورابلیس صفت به زهد مغرور
جز محنت و حسرت و خسارتحاصل نشود از این تجارت
دلداده به اهرمن چرایی؟خالی ز محبت خدایی
سر پیش فکنده ای چو حیوانرو کرده چو غول در بیابان
کارت شب و روز خورد و خواب استفکرت همه کار ناصواب است
مشغول مشو به لذت جسمتا گم نشوی ز صورت اسم
ای دور ز خانه طریقت!بیگانه ز عالم حقیقت
با بحر وجود آشنا شوجویای صفات و ذات ما شو
ما آب حیات و عین ذاتیمما نسخه عالم صفاتیم
ماییم رضای کبریاییماییم کتابت خدایی
ما سی و د حرف لایزالیمما مظهر ذات بی زوالیم
قایم به وجود ماست اشیابی هستی ما کجاست اشیا؟
بگشا نظر و جمال ما بینحسن رخ و خط و خال ما بین
ماییم دم مسیح مریمماییم حروف اسم اعظم
ماییم طلسم گنج پنهانماییم به حق حقیقت جان
ماییم کلیم و طور سیناماییم لقا و عین بینا
ماییم کتاب و لوح و خامهماییم بیان عرش نامه
ماییم شراب و جام ساقیماییم اساس ملک باقی
در پرده دل چو غنچه پنهانچون گل ز نسیم خویش خندان
چون سرو به گل ز عشق دلبرپا رفته فرو و دست بر سر
ما نوح و سفینه نجاتیمما آب حیات کایناتیم
آن دلبر گلعذار ماییمدل داده به یار و یار ماییم
ارخای عنان نفس کردهمست از می جهل و می نخورده
ایام حیات کرده ضایعنایافته ره به صنع صانع
در قلزم جهل گشته ای غرق«بر» را از «هر» نکرده ای فرق
گم کرده ره صواب و دانشدر فکر جهان و این و آنش
چند از پی حرص و آز پوییمهمل شنوی، گزاف گویی؟
در کار جهان چو بسته ای دلزین ره نرسد کسی به منزل
تا کی غم خورد و خواب و شهوتای عشوه نفس کرده محوت!
چون واو شش است اوحد ذاتچون شش جهت از میانه برخاست
«اوحد» برود «احد» بماندپیداست کز آن چه حد بماند
خوی ددی از مزاج بگذارانسان شو و سر ز پیش بردار
بی کبر و نفاق و بی ریا شوآیینه ذات کبریا شو
ماییم چو مصحف الهیماییم سفید و هم سیاهی
چون لاله کشیده داغ بر دلچون سنبل زلف در سلاسل
از فضل خدای گشته فاضلمقصود نسیمی کرده حاصل