شمارهٔ ۱
آن شه والای گرامی گهرواقف اسرار قضا و قدر
عالم تنزیل و کتاب کریمعارف تأویل کلام قدیم
مظهر اسرار الهی بودمظهر انوار کماهی بود
مرغ خرد طوطی بستان اوروح قدس طفل دبستان او
پادشه ملک ولایت بودوالی اقلیم هدایت بود
ما کشف از فضل علیم و قدیمبر دل او سر الف لام میم
عقل که افراخت به دانش لواخواند به لوحش الف و با و تا
هرچه بر این لوح زبرجد بوددر نظرش تخته ابجد بود
چون قلم قدرت حی قدیمکرد کتابت الف و لام و میم
بر رخ چون ماه تمامش نگاشتراز که در تخته ابداع داشت
طینت او را چو خدا می سرشتبر رخ او سی و دو خط می نوشت
از رخ او آتش موسی عیاناز دم او معجز عیسی بیان
آینه روی خدا روی اوخط خدا سلسله موی او
مصحف مجد است سراپای اوعرش خدا هم دل دانای او
هیکل او مصحف مجد خداستچار کتاب است بدین بر گواست
کعبه مثال بدن پاک اوستعرش مثال دل دراک اوست
خیمه افلاک بدین زیب و برگخیمه اقبال ورا نیم ترگ
خیمه میعاد ورا شامی استبارگه فضل ورا شاهی است
علت غایی وجود همهمقصد و مقصود ز بود همه
واسطه سلسله کایناترابطه ضابطه ممکنات
مبداء این دایره و منتهی استمصدر فیضی که بلا انتهی است
مایه از او یافت جهان وجودسایه او بود وجودی که بود
جنبش این سلسله از مهر اوستجوشش این بحر مودت ز اوست
گوهر او مشرق خورشید ذاتعنصر او مطلع نور و صفات
قفل گشای در گنج هدیراه نمای همه سوی خدا
مصدر هر فیض که فیاض راستمظهر حق مظهر ذات خداست
عرش برین گرچه سریر خداستدر نظرش یافته نور و صفاست
سدره اگرچه به بسی منتهی است (؟)از عددش یافته نشو و نماست
دیده در آیینه حق روبروگشت منور همه از نور او
حکمت ابداع همه ممکناتسر وجود همه کاینات
هم غرض گردش چرخ برینهم سبب سکه سطح زمین
هم سبب مبداء و اصل مآبهم غرض بودن یوم الحساب
آنچه در این دایره شش در استآنچه در این سلسله بی سر است
کرد به یک حرف بیان همهداد به یک نقطه نشان همه
علم که بود از همه اندر حجابگشت بر او کشف بلا ارتیاب
علم که خاص است به دانای غیبدر نظرش هست بلا شک و ریب
دوستی اش حبل متین یقینبندگیش عروه وثقی وتین
بنده او جمله کروبیانمجلس او مجلس روحانیان
کاشف اسرار ابد از ازلعارف ذات احد لم یزل
حبل و دادش ز پی اعتصامعروه وثقی است بلا انفصام
شمع هدی قوت عین خلیلفضل خدا قوت دین خلیل
فهم کن از اسم شریف و جمیلآمدن یوشع عمآنویل
هادی دین یحیی یوسف بیانمظهر حق نوح سلیمان مکان
خضر بیان موسی دریا شکافواسطه دوده عبد مناف
قطب زمان آدم احمد نسبفخر جهان آدم عیسی حسب
مستغنی عن الالقاب والثناءذلک فضل الله یوتی من یشاء
پادشه دنیی و دین، فضل حقبرده ز مجموع به دانش سبق
فاتحه دفتر «کن » اسم اوخاتمه نسخه حق جسم او
نیک تأمل کنی از آدم اوستکشف همه قاعده خاتم اوست
فاش کنم راز و بگویم صریحبوالبشر است این و ذبیح ذبیح
آنچه بر او رفت همه دیده بودسر خدا جمله پسندیده بود
گفت به تصریح و به نص کلامدیدن حور است مرا در خیام
دیدن حورا نبود بی حتوفهست جنان تحت ظلال سیوف
فهم کن از ذکر کلام قدیمنص «فدیناه بذبح عظیم »
بهر خلاص همه بندگانآنچه رسیدند هم آیندگان
کرد جدا جان و تن پاک راکرد رها مصطبه خاک را