شمارهٔ ۷۹
گل صدبرگ من سنبل بر اطراف سمن داردرخ یار من از نسرین خطی بر نسترن دارد
عذارش گرچه از نسرین سواد مشک پیدا کردز مشک سوده رخسارش غباری بر سمن دارد
به چین زلف پرچینش که کرده سنبلش صد رهبه است از نافه مشکی که آهوی ختن دارد
سرابستان خوبی را جمال امروز حاصل کردکه از رخسار و بالایش گل و سرو چمن دارد
دو فتان نرگس جادوش جان میخواهد از مردمندارد جان دریغ آن کو که جانی در بدن دارد
اگر بیند گل اندام مرا روح القدس روزیشود حیران آن خطی که آن پاکیزه تن دارد
دمش چون نفحه عیسی به عاشق روح میبخشدتعالی الله! چه لطف است این که آن شیریندهن دارد
وطن، کوی خرابات است و دور افتادم از آنجاولی زین رهگذر شادم که جان عزم وطن دارد
شب قدر، ای قمر! چندان به حسن خود مناز آخرکه زلفش چون مه تابان به زیر هر شکن دارد
به بازار سر زلفش دل و جان بردهام لیکنکجا آن سنبل مشکین سر سودای من دارد
حروفی زان شدم در دور زلف و نقطه خالشکه نون ابرو و میم دهانش نقش «من» دارد
نسیمی از لب جانان به دست آورد جام جمچو رند یک جهت زان رو صفا با درد دن دارد