گنج

شمارهٔ ۷۱

رفتم اینک از سر کوی تو ای جان! خیر بادزحمتی گر بود کردم بر تو آسان خیر باد
خیر بادی کوی یاران را که در روز وداعرسم می‌باشد که می‌گویند یاران خیر باد
وه که می‌باید به ناکام از تو دل برداشتنورنه با جانان کجا هرگز کند جان خیر باد
دست هجران توام بس داغ‌ها بر جان نهادمن نخواهم برد جان از دست هجران خیر باد
در بهار وصل بودیم و خزان هجر یارکرد دورم از تو ای سرو خرامان! خیر باد
من چو سایه رو به دیوار عدم آورده‌امتو بمان جاوید ای خورشید تابان! خیر باد
می‌گذارد جان نسیمی یادگار و می‌رودبا دل پرخون و چشم اشکباران خیر باد