گنج

شمارهٔ ۵۳

جز وصل رخت چاره درد دل ما نیستاین حال که را باشد و این درد که را نیست
تا در نظرم نقش خیال تو درآمددر خانه چشمم به جز از نور خدا نیست
تا ره به شب قدر سر زلف تو بردمعهدم به جز از روی تو، ای بدر دجا نیست
ای کرده غمت در حرم تنگ دلم جابیرون ز تو منزل نه و خالی ز تو جا نیست
گفتی که مرا با تو سر مهر و وفا هستچون باورم آید چو تو را مهر و وفا نیست
آن را که نشد سینه پر از مهر جمالتدر چهره چو صبحش اثر صدق و صفا نیست
محروم شد از وصل حیات ابد آن کودل زنده و جان داده به بویت چو صبا نیست
از شربت بی زخم طبیب ای دل بیمارصحت مطلب زان که در او بوی شفا نیست
از ناز و نعیم دو جهان بهره نداردآن دل که سزاوار به تشریف بلا نیست
عشق رخ دلدار مرا بی سر و پا کردچون گردش افلاک از آنرو سر و پا نیست
منکر ز خطا فکر غلط می کند امادر دیده حق بین غلط و سهو و خطا نیست
تا کام نسیمی تو شدی از همه عالماز کام دل و روشنی دیده جدا نیست