گنج

شمارهٔ ۲۸۶

پاک دار آینه ات آینه اللهیگر در آیینه جان صورت حق می خواهی
گر شوی خاک نشین بر در میخانه چو ماملک جاوید بدست آری و شاهنشاهی
هر که را آتش سودای تو در دل نگرفتکی چو شمع از دل عاشق بودش آگاهی
شده ام عاشق آن چهره که با حسن رخشمهر و مه را نرسد دعوی صاحب جاهی
پایه قدرت اگر بگذرد از فرق فلکروی بر خاک درش تا ننهی در چاهی
کشوری کان رخ زیبای تو دارد در حسنکمترین قطعه اش از ماه بود تا ماهی
هر که را بخت به کوی تو هدایت نکندنبود حاصل عمرش بجز از گمراهی
دامن زلف سیاهت به کف آرم روزیاگرم دست سعادت نکند کوتاهی
بیش از آن ناز کی و حسن و جمال است تو راکه گلی گویمت ای جان جهان! یا ماهی
گرچه دلق عسلی نیستم اما چون شمعکرده ام ز آتش دل چهره گلگون کاهی
ای نسیمی! تو برو خاک در میکده باشچون یقین شد که نظر یافته درگاهی