شمارهٔ ۲۵۲
ای رخ ماه پیکرت شاهد بر پری زدهحسن تو در جهان جان تخت سکندری زده
روی تو شمس والضحی، خط تو نون والقلملوح و دوات و کلک را بر سر مشتری زده
دفتر لاله را رخت شسته ورق بر آب جوخاتم حسن و لطف را ختم پیمبری زده
مهره مهر طلعتت ای قمر منیر منطلعت آفتاب را طعنه بر انوری زده
خطبه حسن بر فلک کرده رخت به نام خودبر زر و سیم مهر و مه سکه دلبری زده
جان مسیح از دمت گفته که همدمم ولیاز دم او، دمت دم آدمی و پری زده
معتکف در تو بر عرش نهاده متکاسالک عشقت آستین بر سر سروری زده
بر سر کوی وحدتت عشق تو، ای خلیل جان!از گل رویت آتشی در بت آزری زده
خاک نشین حضرتت یافته دولت ابدبر ملکوت لامکان نوبت قیصری زده
ای ز در توانگرت پیش گدای کوی توصاحب تاج و سلطنت دم ز قلندری زده
هست نسیم زان جهت اعرف آشنا که اوبر در کعبه صفا حلقه حیدری زده