شمارهٔ ۲۴۹
ماییم دل ز عالم بر زلف یار بستهاز دست پرنگارش دل در نگار بسته
سودای چشم مستش در جان و دل نشستهدر خاطر از خیالش فکر خمار بسته
باشد ز حسن و زلفش پای صبا گشادهاز مشک رو سیه شد راه تتار بسته
ای پرده ای ز سنبل بر یاسمن کشیدهوی برقعی ز ریحان بر لاله زار بسته
ای صورت خدایی، ظاهر در آب و خاکیوی پیکر الهی بر باد و نار بسته
ای زلف بی قرارت بشکسته چون دل منعهدی که با دل و جان آن بی قرار بسته
وقت صلوة و سجده، دارم حضور دل چوننقش تو در دلم هست ای گلعذار بسته
ای خال عنبرینت بر «بی » نهاده نقطهوز مشک سوده خطی بر گل غبار بسته
ای زلف جان شکارت در حلقه های سوداجان و دل اسیران چندین هزار بسته
از گفتن انا الحق سر تا ابد نپیچدآن سر که باشد ای جان در فوق دار بسته
زلف تو با نسیمی ای نور دیده تا کیباشد به کین میان را چون روزگار بسته