گنج

شمارهٔ ۲۴۷

قافیه: ابانداخته۱۴ بیت
باز آمد آن خورشید جان در رخ نقاب انداختهوز عنبر تر برقعی بر آفتاب انداخته
شیرین لب جان پرورش بشکسته بازار شکرسودای چشمش مستی ای اندر شراب انداخته
ای سنبلت روز مرا از چهره چون شب ساختهوی غمزه ات بخت مرا در دیده خواب انداخته
تا دیده صورتگران حیران بماند در رختهست از خیالت نقش ها در خاک و آب انداخته
ای موسی یوسف لقا در خیمه میقات مازلف تو از هر جانبی پنجه طناب انداخته
ای رشته جان مرا زلف جهانسوز رختاز طره عنبرشکن در پیچ و تاب انداخته
از عشق رویت در جهان، ای آفتاب عاشقانسر تا قدم گنجم ولی خود در خراب انداخته
این آتش قدسی مرا هرگز نخواهد کم شدنسوزی که هست آن از توام در جان کباب انداخته
این شربت قند لبت در آرزوی وصل خودچندین هزاران تشنه را سر در سراب انداخته
ما را به زهد ای مدعی! دعوت مکن بیهوده چونهست آنکه عاشق می شود چشم از ثواب انداخته
ای از بیاض عارضت زلف سیه دل روز و شبجان من آشفته را در اضطراب انداخته
ای برده زلف کافرت آرام و عقل مرد و زنوی چشم جادویت فغان در شیخ و شاب انداخته
ای بر درت کاف کنف انوار کوکب ریختهوی پیش مرجانت صدف در خوشاب انداخته
تا بوی زلف و عارضت شد با نسیمی هم‌نفسبر آتشت آهو و گل مشک و گلاب انداخته