شمارهٔ ۲۳۵
ماه اگر خوانم رخت را، نیست مه تابان چنینسرو اگر گویم قدت را، راستی هست آن چنین
خلقت جان از ازل بود از لب شیرین تودر جهان زان شد به نزد خلق شیرین جان چنین
آفرین بر زلف و بر خالت که در عالم جز اوهندویی نگرفته باشد روم و ترکستان چنین
بشکند بازار حور و طوبی آن ساعت که توبی نقاب آیی به باغ روضه رضوان چنین
آنکه می خواند به سروت گو بجو عمر درازدر چمن سروی به بار آرد گل خندان چنین؟
با لبت هم نسبتی هست آب حیوان را مگرروحپرور نیست آب چشمه حیوان چنین
گر تو بر فرقم نهی شمشیر، پیشت می نهمگردن طاعت، که باید بنده فرمان چنین
دیده خون می گرید از شوق رخت، واحسرتاگر بماند حال زار دیده گریان چنین
بسته ای عهد وفاداری و می آری به جاکو وفاداری که باشد بر سر پیمان چنین؟
میرود در خون عاشق دستها رنگین نگارزان جهت رنگین به خونم کردهای دستان چنین
هست درمان از تو دردم آفرین بر همتتدرد عاشق را کنند اهل دوا درمان چنین
ای نسیمی رخ ز جور ماهرویان برمتاببا جفا خو کن که باشد عادت خوبان چنین